یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
نام داستان : بچّه مردم
نویسنده: جلال آل احمد
خوب من چه می توانستم بكنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه كه
مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بودبچه را بگیرد. اگر كس دیگری جای من بود ، چه می كرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می كردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میكردم؟ناچار بودم بچه رایك جوری سر به نیست كنم . یك زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیزدیگری به فكرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .
می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.
ولی از كجا كه بچه مرا قبول می كردند؟از كجا می توانستم حتم داشته باشم كه
معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از كجا؟ 
ادامه داستان بچه مردم رو در ادامه مطلب
براتون نوشتم لطفا همراه باشید
نام داستان : بچّه مردم
نویسنده: جلال آل احمد
خوب من چه می توانستم بكنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه كه
مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بودبچه را بگیرد. اگر كس دیگری جای من بود ، چه می كرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می كردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میكردم؟ناچار بودم بچه رایك جوری سر به نیست كنم . یك زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیزدیگری به فكرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .
می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.
ولی از كجا كه بچه مرا قبول می كردند؟از كجا می توانستم حتم داشته باشم كه
معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از كجا؟ نمی خواستم به این صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسایه ها
تعریف كردم ،... نمی دانم كدام یكی شان گفت :
«خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش
دارالایتام و...»
نمی دانم دیگركجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت كه :
«خیال می كنی راش می دادن؟ هه!»
من با وجود این كه خودم هم به فكر این كار افتاده بودم ، اما آن زن همسایه مان
وقتی این را گفت ، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم:
«خوب زن، تو هیچ رفتی كه رات ندن؟»
و بعد به مادرم گفتم:
« كاشكی این كارو كرده بودم.»
ولی من كه سررشته نداشتم . من كه اطمینان نداشتم راهم بدهند.
آن وقت هم كه دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینكه یك دنیا غصه روی
دلم ریخت . همه شیرین زبانی های بچه ام یادم آمد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.
وجلوی همه در و همسایه ها زار زار گریه كردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنیدم
یكی شان زیر لب گفت :«گریه هم می كنه!خجالت نمی كشه...»
باز هم مادرم به دادم رسید.خیلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من كه
اول جوانی ام است، چرا برای یك بچه این قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم
مرا با بچه قبول نمی كند.حال خیلی وقت دارم كه هی بنشینم و سه تا و چهارتا
بزایم . درست است كه بچه اولم بود و نمی باید این كار را می كردم...ولی خوب،
حال كه كار از كار گذشته است.حالا كه دیگر فكر كردن ندارد.من خوودم كه آزار
نداشتم بلند شوم بروم و این كار را بكنم.شوهرم بود كه اصرار می كرد.راست هم
می گفت.نمی خواست پس افتاده یك نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند. خود من هم
وقتی كلاهم را قاضی می كردم ، به او حق می دادم .خود من آیا حاضر بودم بچه های
شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگی خودم
ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟خوب او هم همین طور. او هم حق
داشت كه نتواند بچه مرا ، بچه مرا كه نه ، بچه یك نره خر دیگر را-به قول خودش-
سر سفره اش ببیند. درهمان دو روزی كه به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از
بچه بود. شب آخر،خیلی صحبت كردیم. یعنی نه این كه خیلی حرف زده باشیم.او
باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :
«خوب میگی چه كنم؟»
شوهرم چیزی نگفت. قدری فكر كرد و بعد گفت:
«من نمی دونم چه بكنی . هر جور خودت می دونی بكن.من نمی خوام پس افتاده
یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم .»
راه و چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد.مثلا با من قهر
كرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر كرده بود.خودم می دانستم
كه می خواهد مرا غضب كند تا كار بچه را زودتر یك سره كنم.صبح هم كه از در
خانه بیرون می رفت ، گفت:
«ظهر كه میام ، دیگه نبایس بچه رو ببینم ،ها!»
و من تكلیف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فكر می كنم،
نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی دیگردست من نبود. چادر نمازم را به
سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه ام
نزدیك سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت.بدیش این بود كه سه سال عمر
صرفش كرده بودم .این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه
شب بیدار ماندن هایش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم
كارم را بكنم . تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم.كفشش را هم پایش كرده بودم.
لباس خوب هایش را هم تنش كرده بودم.یك كت و شلوار آبی كوچولو همان اواخر،
شوهر قبلی ام برایش خریده بود . وقتی لباسش را تنش می كردم،این فكر هم بهم هی
زد كه :
«زن!دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می كنی؟»
ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بكنم؟چشم شوهرم كور، اگر باز هم
بچه دار شدم، برود و برایش لباس بخرد.لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم.
خیلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور
كمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش
بدهم كه تندتر بیآید.آخرین دفعه ای كه دستش را گرفته بودم و با خودم به كوچه
می بردم . دوسه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم :
«اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می خرم!»
یادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای دیگر ، هی ا ز من سوال می كرد.یك اسب
پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خیلی اصرار
كرد كه بلندش كنم تا ببیند چه خبر است. بلندش كردم . و اسب را كه دستش
خراش برداشته بود و خون آمده بود، دید . وقتی زمینش گذاشتم گفت :
«مادل!دسس اوخ سده بود؟»
گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنیده ، اوخ شده .
تا دم ایستگاه ماشین ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشین ها
شلوغ بود.و من شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد.بچه ام
هی ناراحتی می كرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می كرد ، حوصله ام
را سر برده بود. دوسه بار گفت:
«پس مادل چطول سدس؟ ماسین كه نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم.»
و من باز هم برایش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم
قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه كه پیاده
شدیم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسید. یادم است كه یكبار پرسید:
«مادل !تجا میلیم؟»
من نمی دانم چرا یك مرتبه ، بی آن كه بفهمم ، گفتم :
میریم پیش بابا.
بچه ام كمی به صورت من نگاه كرد بعد پرسید :
«مادل! تدوم بابا؟»
من دیگر حوصله نداشتم .گفتم:
جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها!
حال چقدر دلم می سوزد. این جور چیزها بیش تر دل آدم را می سوزاند.چرا
دل بچه ام را در آن دم آخر این طور شكستم ؟از خانه كه بیرون آمدیم، با خود عهد
كرده بودم كه تا آخر كار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش
خوش رفتاری كنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اینطور ساكتش كردم؟
بچهكم دیگر ساكت شد. و با شاگرد شوفركه برایش شكلك در می آورد حرف می زد
گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام كه
هی رویش را به من می كرد.میدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پیاده می شدیم ،
بچه ام هنوز می خندید.میدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خیلی بودند.و من هنوز
وحشت داشتم كه كاری بكنم .مدتی قدم زدم.شاید نیم ساعت شد.اتوبوس ها كم تر
شدند.آمدم كنار میدان .ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج
مانده بود و مرا نگاه می كرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور
حالیش كنم.آن طرف میدان ، یك تخمه كدویی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم و
گفتم:
بگیر برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری.
بچه ام نگاهی به پول كرد و بعد رو به من گفت:
«مادل تو هم بیا بلیم.»
من گفتم :
نه من این جا وایسادم تو رو می پام .برو ببینم خودت بلدی بخری.
بچه ام باز هم به پول نگاه كرد . مثل اینكه دو دول بود.و نمی دانست چه طور باید
چیز خرید.تا به حال همچه كاری یادش نداده بودم.بربر نگاهم می كرد.عجب
نگاهی بود!مثل اینكه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد.
نزدیك بود منصرف شوم .بعد كه بچه ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم حتی
آن روز عصر كه جلوی درو همسایه ها از زور غصه گریه كردم -هیچ این طور
دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزدیك بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام
سرگردان مانده بود و مثل این كه هنوز می خواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چه
طور خود را نگه داشتم . یك بار دیگر تخمه كدویی را نشانش دادم و گفتم :
«برو جونم !این پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همین . برو باریكلا.»
بچهكم تخمه كدویی را نگاه كرد و بعد مثل وقتی كه می خواست بهانه بگیرد و گریه
كند،گفت :
«مادل من تخمه نمی خوام .تیسمیس می خوام . »
من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ی: خرده دیگر معطل كرده بود ، اگر
یك خرده گریه كرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گریه نكرد .
عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم :
«كیشمیش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.»
و از روی جوی كنار پیاده رو بلندش كردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم.
دستم را به پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم:
«ده برو دیگه دیر میشه.»
خیابان خلوت بود. از وسط خیابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشكه ای پیدا نبود كه
بچه ام را زیر بگیرد.بچه ام دو سه قدم كه رفت ، برگشت و گفت :
«مادل تیسمیس هم داله؟»
من گفتم :
«آره جونم . بگو ده شاهی كشمش بده .»
و او رفت . بچه ام وسط خیابان رسیأه بود كه ی: مرتبه یك ماشین بوق زد و من
از ترس لرزیدم . و بی این كه بفهمم چه می كنم ، خود را وسط خیابان پرتاب كردم و
بچه ام را بغل زدم و توی پیاده رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق سر و رویم راه
افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهكم گفت :
«مادل !چطول سدس؟»
گفتم :
هیچی جونم . از وسط خیابان تند رد میشن .تو یواش می رفتی ، نزدیك بود بری
زیر هوتول.
این را كه گفتم ، نزدیك بود گریه ام بیفتد. بچه ام همانطور كه توی بغلم بود ،
گفت :
« خوب مادل منو بزال زیمین.ایندفه تند میلم .»
شاید اگر بچهكم این حرف را نمی زد، من یادم رفته بود كه برای چه كاری آمده ام .
ولی این حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشك چشم هایم را پاك نكرده
بودم كه دوباره به یاد كاری كه آمده بودم بكنم ، افتادم. به یآد شوهرم كه مرا غضب
خواهد كرد.افتادم . بچهكم را ماچ كردم . آخرین ماچی بود كه از صورتش
برمی داشتم .ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم:
«تند برو جونم، ماشین میآدش.»
باز خیابان خلوت بود و این بار بچه ام تند تر رفت . قدم های كوچكش را به عجله
برمی داشت و من دو سه بار ترسیدم كه مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد.
آن طرف خیابان كه رسید ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم را
زیر بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه كه بچه ام چرخید و به طرف
من نگاه كرد ، من سر جایم خشكم زد . مثل یك دزد كه سر بزنگاه مچش را گرفته
باشند ، شده بودم . خشكم زده بود و دستهای یم همان طور زیر بغل هایم ماند.
درست مثل آن دفعه كه سرجیب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و كندو كو
می كردم و شوهرم از در رسید.درست همان طور خشكم زده بود . دوباره از
عرق خیس شدم. سرم را پایین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند كردم ،
بچه ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود به تخمه كدویی برسد. كار من تمام
شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خیابان رسیده بود.از همان وقت بود كه انگار اصلا
بچه نداشتم .آخرین باری كه بچه ام را نگاه كردم .درست مثل این بود كه بچه مردم را نگاه
می كردم . درست مثل یك بچه تازه پا و شیرین مردم به او نگاه می كردم.درست
همان طور كه از نگاه كردن به بچه مردم می شود حظ كرد، از دیدن او حظ می كردم.و به
عجله لای جمعیت پیاده رو پیچیدم . ولی یك دفعه به وحشت افتادم .نزدیك بود قدمم خشك بشود و سرجایم میخكوب بشوم .وحشتم گرفته بود كه مبادا كسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد.از این خیال ، موهای تنم راست ایستاد و من تند تر كردم.دو تا كوچه پایین ترخیال داشتم توی پس كوچه ها بیندازم و فرار كنم.به زحمت خودم را به دم كوچه رسانده بودم،كه یكهو ، یك تاكسی پشت سرم توی خیابان ترمز كرد .مثل این كه حالا مچ مرا خواهند گرفت.
تا استخوان هایم لرزید. خیال می كردم پاسبان سر چهارراه كه مرا می پایید ، توی تاكسی پریده حالا پشت سرم پیاده شده و حالا است كه مچ دستم را بگیرد . نمی دانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم.مسافرهای تاكسی پولشان را هم داده بودند وداشتند می رفتند. من نفس راحتی كشیدم و فكر دیگری به سرم زد. بی این كه بفهمم ،و یا چشمم جایی را ببیند، پریدم توی تاكسی و در را با سروصدا بستم. شوفر غرغر كرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاكسی مانده بود .وقتی تاكسی دور شد و من اطمینان پیدا كردم ، در را آهسته باز كردم. چادرم را از لای در بیرون كشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تكیه دادم و نفس راحتی كشیدم.و شب ، بالاخره نتوانستم پول تاكسی را از شوهرم دربیآورم.
کلیه
حقوق این سایت محفوظ است
سایت رهیار پاتوق معلمان ریاضی ،دانش آموزان و دوستداران ریاضی ( راهنمایی و
دبیرستان),معماهای ریاضی ,داستان
,سرگرمی , زندگینامه بزرگان
, دانستنی ها و ترفندهای کامپیوتری می باشد
All Rights Reserved 2005-2008 © www.RahyarMath.ir