داستان واقعی سرقت از بانک کشاورزی همدان در سال 68
نویسنده :حمید مقیمی
فروردین – 1377 تهران
آخرین ویرایش : اردیبهشت 1385
در بهمن ماه سال 1368 در زیرزمین بانک کشاورزی همدان واقعه ای رخ داد که مانند
یک انفجار بزرگ، لرزش آن به سرعت کوچه ها و خیابانها را درنوردید . خبر جنایتی
هولناک که در آن رئیس بانک کشاورزی همدان به همراه همسر و دو کودک خود و نیز
نگهبان بانک کشته شده و همچنین خبر استقامت، پایمردی و رشادت رئیس بانک در
حفظ و حراست از خزانه بانک . این اخبار سراسر ایران را پشت سر گذاشت و از مرزها هم
عبور کرد .
***
چهار روز قبل از این حادثه، من سربازی خود را بعد از 27 ماه به اتمام رسانده و به
دنبال برگ تصفیه و امضاهای آن به محلهای مختلفی میرفتم و لذا چیزی از آن خبر به
یاد نداشتم، اما دست سرنوشت آینده مرا طوری رقم زد که درست 7 سال بعد، سر خاک
رئیس بانک در باغ بهشت دزفول حاضر باشم....
×بقیه این داستان جذاب در ادامه مطلب آمده است×
نویسنده :حمید مقیمی
فروردین – 1377 تهران
آخرین ویرایش : اردیبهشت 1385
در بهمن ماه سال 1368 در زیرزمین بانک کشاورزی همدان واقعه ای رخ داد که مانند
یک انفجار بزرگ، لرزش آن به سرعت کوچه ها و خیابانها را درنوردید . خبر جنایتی
هولناک که در آن رئیس بانک کشاورزی همدان به همراه همسر و دو کودک خود و نیز
نگهبان بانک کشته شده و همچنین خبر استقامت، پایمردی و رشادت رئیس بانک در
حفظ و حراست از خزانه بانک . این اخبار سراسر ایران را پشت سر گذاشت و از مرزها هم
عبور کرد .
***
چهار روز قبل از این حادثه، من سربازی خود را بعد از 27 ماه به اتمام رسانده و به
دنبال برگ تصفیه و امضاهای آن به محلهای مختلفی میرفتم و لذا چیزی از آن خبر به
یاد نداشتم، اما دست سرنوشت آینده مرا طوری رقم زد که درست 7 سال بعد، سر خاک
رئیس بانک در باغ بهشت دزفول حاضر باشم....
×بقیه این داستان جذاب در ادامه مطلب آمده است×
و با خود عهد کنم تا گوشه ای از سرگذشت
تنها بازمانده آن خانواده و رنجهای او و نیز حماسه و شهادت آن سروهای سربلند را به
صورت کتابی بنویسم .
- پس چرا ازدواج نمیکنی؟
دستم را تکان میدهم، مادرم که با تمام شدن درس من نگران آخرین فرزند مجرد خود
است دوباره پرسید :
- حرف آخرت چیست؟
باز همچیزی نمیگویم .
خواهرم به کمک مادر آمد و گفت :
- بعضى ها مشخصات ظاهری را هم برای همسر آینده خود تعیین میکنند تو چرا حرف
نمیزنی؟ !
تا سالهای پیش، سربازی و بعد هم ادامه تحصیل مانع از آن بود که مادر همیشه
نگران من، چندان فکرش را روی این مسئله متمرکز کند اما اکنون دیگر فرار از برابر
استدلالهای او آسان نبود . البته امتناع من هم دلیل داشت . از طرفی نمیدانستم با
مشکلات آغاز یک زندگی، چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی چگونه سر کنم و از
طرف دیگر نمیخواستم یک زندگی روزمره و عادی داشته باشم که در فکر معاش، روزها
از پی هم بگذرد و برود . در جستجوی چیزی متفاوت بودم و لذا در این میان نقش شریک
زندگی هم زیاد میشد . البته بعضى ها عقیده دارند که آدم در جوانی از این حرفها میزند
اما با ورود به زندگی واقعی همه آنها را فراموش میکند . به هر حال جمع همــه اینهـا مرا
در ابهامی قرار داده بود که باعث تزلزل در تصمیم گیری میشد . ممکن بود مشکلات را به
طور کلی مطرح کرد اما طرح این مسئله که من ترجیح میدهم با کسی زندگی کنم که
صرفا " دنبال ظواهر زندگی نباشد برایم آسان نبود . نمیخواستم شبیه یک روشنفکر که
گاه حرفهای غیرعادی میزند در برابر افراد خانواده بنشینم و بگویم بله زندگی چنین و
چنان است، گر چه اگر هم میگفتم عملا " چندان کاری نمیشد کرد، چه کسی از قبل از
ضمیر افراد مطلع است، همه همان مشخصات عمومی را میدانند و میبینند .
مادرم که بیشتر اوقات در تنهایی به وضعیت من فکر میکرد برای فامیل دور و
نزدیک و حتی دوستان و همسایگان این مسئله را مطرح کرده بود . خواهران من هم سعی
میکردند کسانی را که مورد توجه آنها واقع میشوند بررسی و از خصوصیات آنها مطالبی
را برای من بیان کنند .
چند نفری معرفی شدند و یکی دو نفر هم تا مراحل ابتدایی پیش رفت اما ادامه نیافت
حتی یک بار در انتهای یک مراسم ختم از من خواستند کسی را ببینم، اتفاقا " آن فرد
نیامد . وقتی بستگان آن شخص که اطلاعی ضمنی داشتند من را ورانداز میکردند
احساس خوبی نداشتم .
البته این را هم بگویم که قیافه ظاهری من با ریش و لباس معمولی و تحصیل در
رشته فلسفه و یک درآمد عادی چندان با مذاق دخترهای جوانی که به قول معروف یک
دنیا آرزو داشتند خوش نمیآمد . برای من هم از این طرف مراسمی که اسمش را
خواستگاری گذاشته اند دشوار بود، باید با یک دسته گل و گردن کج وارد خانه ای بشوی
که زیر چشمی تو را ورانداز کنند، سوُال جواب کنند از خودشان تعریف کنند بعد هم اگر
خوششان بیاید تحقیقی کنند و دست آخر بگویند قسمت بوده یا قسمت نبوده است . این
امور برای من مشکل بود، نمیدانم شاید این برای همه مطرح باشد، آدم باید احساس
خودش را گرو بگذارد .
یک بار برادرم یکی از کارکنان محل کارش را پیشنهاد کرد و با واسطه یکی از
دوستانش وقت ملاقاتی گرفت . کم کم داشت باورم میشد که زندگی عادی چیزی
متفاوت با ایده های فردیست، شاید باید فکر خود را برای خود نگه داشت و در زندگی
دنبال چیزهای عادی رفت . به هر حال وقت رفتن به خانه آنها فرا رسید . لباس همیشگی
را پوشیدم، برادرم گفت :
- یک لباس بهتر بپوش
- نه، مگه میخوام خودمو نمایش بدم
پدرم تهران نبود، با مادر و برادر با آدرسی که روی کاغذ نوشته بودند حرکت کردیم،
خرید گل هم ظاهرا " از اجزای جدانشدنی این گونه مراسم است . امان از دست بیشتر
گل فروشها که خیلی آهسته کار میکنند، البته نه این که من ملتهب بودم، نه، اما خیره
شدن به دستهای گلفروش هم چندان خیری ندارد . نیم ساعت بلکه بیشتر طول کشید تا
آماده شد و ما هم با نگاه به تابلوی خیابانها به سمت خانه فردی که ممکن بود نقش
عمده ای در آینده من داشته باشد حرکت کردیم . مادر ایشان به استقبال آمد، پدر دختر
در عالم باقی بود . نشستیم، دو طرف از محسنات صحبت کردند تا نوبت به مراسم معروف
چایی رسید . در اینجا دختر خانم هم آمد و نشست . پس از مقداری گفتگو مادرم که
معمولا " عجله داشت، در اینگونه موارد هم بیشتر، پیشنهاد کرد :
- خوب حالا بروند یک صحبتی با هم بکنند
من که از عجله مادرم خنده ام گرفته بود، گفتم :
- شاید مایل نباشند، باشد بعد
خداحافظی کردیم و راه افتادیم، تا آن وقت در فیلم ها از این مراسم و آوردن چایی و
مانند آن چیزهایی دیده و شنیده بودم اما ظاهرا " نوبت آن بود که یک بار هم خود من در
این فیلم واقعی نقش بازی کنم . در راه برگشت برادرم که ظاهرا " مشکلی نمیدید در فکر
وقت مراسمی بود که باید در آینده اتفاق میافتاد . من هم گوش میدادم، منتظر بودم تا
ببینم چه پیش خواهد آمد .
فامیل که خبر شده بودند و به خصوص این که، این موضوعات نقل مجالس است و هر
کس علاقه مند به شنیدن و بازگو کردن آن، همه منتظر اخبار جدید بودند . قبلا " هر بـار
از ایـن حرفهـا به من میزدنــد و مثلا " میپرسیدند :
- پس کى ازدواج میکنی و ...
میگفتم : پس احمد چى؟ اول احمد
احمد یک سال از من بزرگتر و پسر خاله من بود، اما اکنون با رفتن به آن محل دیگر از
این سپر بلا هم نمیتوانستم استفاده کنم .
منتظر جواب آنها بودیم، یک یا دو روز بعد، مادر و یکی از بستگان آن دختر خانم به
محل کار من آمدند و از وضع حقوق و مانند آن پرسیدند، آنوقت هم من تازه
فارغ التحصیل شده و کارم نیمه وقت بود . بعد از این سوُالات شماره تلفنی را جهت تماس
دادند . گر چه ترجیح میدادم که این مطلب را نگویم تا مورد سوُال واقع نشوم اما به علت
دادن شماره تلفن مجبور بودم که به خانواده بگویم و آن وقت همه میخواستند جزئیات
را بدانند و تصور بر این قرار گرفت که " اگر نمیخواستند، برای تحقیق نمیآمدند " .
چند روز بعد برادرم گفت فلانی که واسطه گرفتن وقت برای ملاقات بوده خودش را
در اداره قایم میکند، حدس میزد که احتمالا " مشکلی هست . بحث میشود و نمیشود
زیاد شد و من برای پایان دادن به آن خودم دست به کار شدم و شماره را گرفتم . خانمی
که ظاهرا " خواهر آن دخترخانم بود گوشی را برداشت، البته ایشان فکر کرد من برادرم
هستم و نه خودم برای همین صحبت راحتتر بود . در نهایت گفت :
- قسمت نبوده !
حرفی که معمولا " در این مواقع زده میشود !.
گفتم : مشکلی بوده؟
- نه اتفاقا " خیلی هم خوششان آمده بود
- ؟؟ !!
حدس زدم که از لحاظ شرایط مادی مورد پسند نیافتاده باشم و به هر حال اولین گل
بردن وچایی خوردن بدون نتیجه پایان یافت .
در این میان پیشنهاد جدیدی مطرح شد .
برادرم گفت :
اون دختر رئیس بانکی که پدرش شهید شده چطوره؟
- کدوم
- همون که یک بار خونه آقای رحماندوست بود، چادر سرش کرده بود
زن برادرم گفت :
- حمید اون دفعه با ما نیامده بود
سری تکان دادم و گفتم :
- من که ندیدمش
بعد کمی کنجکاو شده و پرسیدم :
- خب حالا با چه کسی زندگی میکنه؟
- با مادربزرگش
صحبت اینجا خاتمه یافت، فکر کردم روحیه این فرد چگونه خواهد بود اما هیچ احساس
خاصی نداشتم . در پشت صحنه قرارهایی گذاشته شد .
یک روز جمعه خبر شدم که آقای رحماندوست و خانواده برای نهار خواهند آمد، فرد مورد
نظر هم همراهشان خواهد بود . برادرم گفت :
- برو یک لباس خوب بپوش
- ما که در خانه هستیم و طبیعی نیست لباسی بپوشم که در بیرون استفاده میکنم
- باشه، بهتر اینه که یک لباس مناسب پوشیده باشی
من که نمیخواستم با لباس خودم را نشان بدهم، یک شلوار رنگ رفته و یک پیراهن
معمولی به تن کردم . نزدیک ظهر زنگ در به صدا در آمد و آقای رحماندوست به همراه
همسر، سه دخترشان و فرد مورد نظر که بیتا نام داشت وارد شدند .
نهار صرف شد . من هم به همان علل چندان احساس فعالی حداقل در برخوردهای
اول نداشتم و بلکه ترجیح میدادم روندی آغاز نشود اما ذهن من که در کلاس های درس
فلسفه عادت کرده بود از چیزی سطحی نگذرد مانع از آن بود که با یک " نه " مسئله تمام
شود .
برادرم که دید مثبتی پیدا کرده بود در آشپرخانه از من پرسید :
- خب، چی میگی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم :
- نمیدانم، حالا صحبتی بشود
بعد از نهار، در هال کوچک خانمها مشغول حرف زدن و آقایان در هال بزرگ نشسته
بودند . آقای رحماندوست در حالی که پیپش را میکشید صحبت میکرد و عطر توتون
پیپ در هوا پراکنده میشد، برادرم اشاره کرد که سری به آن طرف هم بزنم ولی من سرم
را تکان دادم که نمیروم .
کم کم اطلاعاتی از بیتا میرسید، این که برخلاف تصور من مادربزرگ او در تهران
نیست بلکه ساکن اندیمشک است و او اکنون در خوابگاه دانشجویان به سر میبرد . با
رحماندوستها نسبت فامیلی دارد و ...
در تماس تلفنی بعدی، در مجموع خانم رحماندوست از لباس پوشیدن من راضی نبود
و از طرفی هنوز از بیتا نظرش را جویا نشده بودند . یک هفته ای گذشت اما باز هم از بیتا
که دختر حساسی بود سوُالی نشده بود .
همسر برادرم گفت :
- خانم رحماندوست گفته که بیتا قراره برای کاری خونه اونا بره، اونوقت در بین صحبتها
ازش در این مورد سوُال میکنه
با طولانی شدن موضوع من هم کم کم به آن علاقه مند شدم و از طرفی فکر کردم
شاید بهتر بود لباس مناسب تری میپوشیدم ! . دوهفته ای گذشت و هنوز خبری نبود .
خانم ها در این مسائل خیلی فعالند، سرانجام همسر برادرم دست به کار شد و شماره
خوابگاه را از خانم رحماندوست گرفت . من در هال بزرگ صدای او را میشنیدم که می -
گفت :
- حالاشما یک صحبتی بکنید
بعد در حالی که گوشی تلفن را در دست داشت به سوی من آمد که در مورد محل
ملاقات بپرسد . من گفتم :
- محل کارم خوب است
اما بیتا وقت خواست تا فکر کند .
تماس بعدی با تلفن های سه دقیقه ای خوابگاه که اولش هم آدم را سین جیم میکردند
گرفته شد و قرار شد من ایشان را در منزل آقای رحماندوست ببینم .
روز موعود فرا رسید و از قضا ظهر آن روز در راه نهار خوری، برای اولین بار طی چند
سالی که آنجا کار میکردم یکی از همکاران مقداری ترشی تعارف کرد، من هم که عادت
به رد کردن دست کسی ندارم آن را گرفتم . وقتی نهار تمام شد و بالا آمدم بوی نه چندان
مطبوع سیر را حس کردم . همکارم که میدانست کجا مىخواهم بروم گفت :
- آخه کی میخوای یاد بگیری !
خنده دار بود که در اولین صحبت، آن هم از این دست که شرم حضور بسیار است، فضای
گفتگو به عطر دل آویز سیر معطر شود !
چون ساعت مشخصی از محل کار میآمدم، یک ساعت زودتر از قرار رسیدم . بیتا هنوز
نیامده بود . در هال کوچک خانه آقای رحماندوست نشسته بودم که زنگ به صدا درآمد و
پیدایش شد، او که انتظار دیدن من را نداشت کمی دستپاچه شد . دقایقی در هال
نشستیم و بعد خانم رحماندوست ما را به اتاق کتابخانه شان راهنمایی کرد . یک دیوار این
اتاق کوچک سه در چهار متر مملو از کتاب بود و محیطی فرهنگی را ایجاد میکرد . در
فاصله دو متری روبروی هم نشستیم و سکوت . بلاخره بیتا که با روپوش و مقنعه
دانشگاهش نشسته بود سکوت را شکست و گفت :
- خب صحبت کنید، من صرفا " گوش خواهم داد
کمی صحبت کردم و بیتا هم گرچه قصد داشت سکوت کند اما گاهی نظراتی میداد . بعد
از ساعتی قرار شد که هفته بعد جلسه دیگری داشته باشیم .
بعد از آن بود که مادر و خواهران از من میپرسیدند :
- چی شد؟
و من جواب مشخصی نداشتم، تنها میگفتم :
- نهضت ادامه دارد
یا میگفتند :
- لباس بدوزیم
میگفتم : بدوزید به هر حال از لباس استفاده میشود
هفته بعد فرا رسید و باز صحبتها از سر گرفته شد، این بار بیتا بیشتر از قبل صحبت کرد
اما باز هم در پایان حدود دو ساعت، جلسه بعدی مقرر شد که هفته بعد برگزار شود .
فامیل بنده که از قرار جلسه سوم مطلع شدند گفتند :
- چه دختر باهوش و دقیقی
از دقت بیتا خوششان آمد . مادر و خواهران من در شهرستان بودند و بیتا را ندیده بودند
ولی از آنجا که خبر داشتند اهل جنوب است فکر میکردند که فردی سبزه با موهای
مجعد و به طور کلی شبیه مردمی که آنها به عنوان جنوبی انتظار دارند باشد . من هم که
اهل تعریف نبودم، حتی وقتى از مسافرتی میآمدم مادرم علاقه داشت که از چیزهایی که
دیده بودم یا جاهایی که رفته بودم صحبت کنم ولی وقتی با جواب چند کلمه ای مواجه
میشد که :
- همه خوب بودند
به من میگفت : بلبل !!
جلسه سوم هم برگزار شد و در پایان آن بیتا گفت :
- من فکر میکنم و دوشنبه اطلاع میدهم
آن روز چهارشنبه بود و من و البته سایرین منتظر نتیجه بودیم . دوشنبه هم فرا رسید،
دقایق و ساعتها گذشت اما خبری نشد . زن برادر من با خانم رحماندوست تماس گرفت،
حرفها را نصفه نیمه میشنیدم، وقتی صحبت تمام شد نگاه پرسشگر من به سوی او بود
که گفت :
- قرار شده آقای رحماندوست باهاش صحبت کنه
- جواب چه بوده؟
گفته من هیچ اشکالی نمیبینم اما تمایلی به این کار ندارم --
احساسی که در حال جوانه زدن بود داشت محو میشد . ظاهرا این مورد هم باید می
گذشت ! ، چه میشد کرد؟ .
چند روزی گذشت تا این که بیتا با صحبتهای اطرافیان برای ملاقات دیگری موافقت
کرد . البته هدف اصلی این بوده که بیتا نوعی آمادگی ذهنی برای ازدواج پیدا کند، حال
این نشد، دیگری ولی به هر حال باید از جایی شروع میشد . بیتا اگر چه تا آن وقت
خواستگاران متفاوتی داشت اما حاضر نشده بود با هیچ کدام سر میز مذاکره بنشیند .
موضوع بررسی مجدد را زن برادر من با لبخند اعلام کرد .
چند دقیقه از ساعت مقرر گذشته بود که صدای پایی در راهرو محل کار، توجه مرا
جلب کرد . نیم نگاهی کردم، خودش بود، سعی میکرد با آهسته حرکت کردن صدای
برخورد کفشش با زمین شنیده نشود . من و همکارم در اتاق بودیم . بیشتر به صحبتهای
عادی گذشت .
بیتا تردید و تزلزل زیادی داشت، از تماس تلفنی پرهیز میکرد و از طرف دیگر من
هم نمیتوانستم با خوابگاه که میپرسیدند تو که هستی و چه نسبتی داری، تماس بگیرم
و اینها همه در شرایطی بود که هیچ پاسخی داده نشده و نمیدانستم تکلیف چیست .
یک بار بیتا گفت :
- من هنوز هیچ احساسی ندارم و نمیخواهم در صورت مخالفت من، شما هم ناراحت
بشوید
گفتم :
- به هر حال یا میشود یا نه، اگر شد که ادامه میدهیم و شرایط فعلی خاطره خوبی برای
ما خواهد شد و اگر نشد هم این دوران برای من یک خاطره متأثر کننده خواهد ماند .
بیتا آرامتر شد اما دو نیروی متضاد در او در نبرد بودند، از طرفی در این مسیر مهم
قرار گرفته بود و از طرف دیگر هنوز احساس خاصی در او بروز نکرده بود . مانند گم
شده ای که نمیداند به کجا میرود .
مسیر ازدواج برای او همچون هزاران دختر دیگر نبود، بیتا غمی بزرگ داشت که نه
میشد هر کسی را شریک آن کرد و نه میشد آن را به فراموشی سپرد . او که روزها و
ساعات تنهایی را با اندوهی بزرگ و خلا ئی طاقت فرسا سپری کرده بود، برایش ورود به
راهی که دیگری هم مطرح میشد دشوار مینمود . گه گاه برای من به طور پراکنده از دو
برادرش که یکی ایمان و دیگری پیمان نام داشت چیزهایی می گفت؛ من بیشتر میشنیدم
و گرچه نمیدانستم که ایمان برادر بزرگتر بوده یا پیمان از او سوُال نمیکردم .
در این میان، یک مسئله خنده دار هم پیش آمد . من معمولا " کتاب یا مجله ای در
دست داشتم، یک بار هم اتفاقا " در خانه آقای رحماندوست کتابی با جلد سبز همراهم
بود . بیتا رنگ سبز آن را دید اما متوجه نشد که چه کتابی بوده و این که من آن را برده ام .
چندی بعد مجله ای با جلد سبز برایم آورد که :
- مجله تان را جا گذاشتید و من برایتان آورده ام
- این مال من نیست !
نگو که همزمان یک مجله روانشناسی که اتفاقا " بحث زیادی هم در مورد ازدواج و همسر
و از این مطالب در آن بود روی میز اتاق آقای رحماندست قرار داشت، بیتا فکر کرده بود
من آن را جا گذاشته ام و با مطالعه آن تصور کرده بود این چه جور آدمیست که هنوز
هیچی نشده از این چیزها میخواند ! اما وقتی به اشتباه خود پى برد جریان تقریبا "
برعکس شد، مجله ای را به من داد که در آن از این مسائل صحبت شده بود . البته من
چندان علاقه ای به بحث های روانشناسی ندارم و برای همین آن مجله را مطالعه نکردم .
مادر و خواهر من مشتاق دیدن بیتا شده بودند، چند شاخه گل گرفته شد و وقتی در
چوبی خانه آقای رحماندست باز شد نگاههای نگران هر دو طرف به هم افتاد . جالب آن
که در هر دو اثر خوبی گذاشت، بیتا هم خواهر من را شبیه یکی از خاله های خود یافت .
آهسته آهسته بیتا از آن حالت بیتفاوتی خارج میشد، گر چه هنوز راه درازی در
پیش بود . در طی دو سه ماه، او در نهایت دقت و با رعایت همه جوانب یک دو بار با خانم
رحماندوست به خانه ما آمدند و در آخرین بار بود که سرانجام گفت :
- من فکرهایم را میکنم و باید نظر خانواده را هم جویا شوم تا بتوانم جواب دهم
- کی با خانواده صحبت میکنید؟
- باید به دزفول - اندیمشک بروم و حضورا " با آنها مطلب را عنوان کنم تلفنی نمیشود
احتمالا " عمو رحیم مخالفت کند گر چه در جریان شما هستند و میدانند که من
صحبتهایی کرده ام
- آقای رحماندست میتواند با ایشان صحبتی بکنند
- نظر بدی نیست
باز هم باید صبر میکردم، با گذشت سه ماه از اولین آشنایی، هنوز هیچ چیز معلوم
نبود . آقای رحماندوست با آقا رحیم - عموی بیتا - تلفنی صحبت کرد، مشکل کلی از لحاظ
اصل مسئله نبود اما طبیعتا " آنها میخواستند اطلاعات بیشتری از من داشته باشند .
از فامیل پدری بیتا که در استان خوزستان ساکن بودند من چند اسم را بیشتر شنیده
بودند و میدانستم که بیتا به نظر آنها و به خصوص عموی خود توجه خاص دارد . به هر
حال دی ماه و تعطیلی دو هفته ای پیش از امتحانات بیتا فرا رسید و او به سمت جنوب
حرکت کرد . من هم در همین ایام به شهرستان سفر کرده بودم و در ضمن انتظار تماس
تلفنی او را داشتم .
یک شب تلفن به صدا درآمد و مرا خواستند . آقایی که بعد دانستم شوهر عمه بیتا به نام
آقای آگهی بوده از پشت خط بعد از سلام و احوالپرسی گفت :
- ما توصیف شما را از بیتا شنیدیم اما لازم است که شما خودتان و یا به همراه یک فرد
دیگر به اینجا بیایید تا بیشتر آشنا شویم
- باشه، خدمت خواهم رسید
- ما در تعطیلات بعد از امتحانات بیتا، اوایل بهمن ماه منتظر شما هستیم
- ان شاءالله خواهم آمد
به این ترتیب به جنوب فرا خوانده شدم . واقع شدن در مرکز توجه و نیز حضور در
جای ناآشنا برایم خیلی دشوار بود . اما اکنون نه تنها باید به شهری میرفتم که تنها در
زمان جنگ یک دو بار از آن عبور کرده و نامش را شنیده بودم بلکه کسانی را ببینم و با
آنها صحبت کنم که نه میشناختم و نه دیده بودم . جاده ای مه آلود پیش رو بود که یک
قدمی را هم نمیشد دید .
بیتا بازگشت و به امتحانات مشغول شد، در این فاصله چند بار مشترکا " به منزل آقای
رحماندوست دعوت شدیم .
روزها به سرعت میگذشت، بهمن ماه، ماهی که بیتا، پدر، مادر و دو برادرش را در آن
از دست داده بود و ماهی که قرار بود من به جنوب بروم آغاز شد .
از میدان ونک برای خرید بلیط رد میشدم که به ناگاه در میان جمعیت بیتا را دیدم
که به سمت دانشگاه میرفت . خیلی خوشحال شدم . ده دقیقه ای قدم زدیم .
بیتا گفت :
- خانواده من با اطلاعات فعلی که به آنها داده اند در مورد میزان تحصیلات نظر دارند که
بیشتر باشد
- خب من هم علاقه به آموختن دارم اما باید دید که شرایط چه اقتضا میکند، صرفا "
داشتن مدرک و عنوان که ارزشی ندارد
- میدانم، اینها برای من مهم نیست اما برای آنها هست
- چطور؟
- آخر کسانی آمده بودند که از لحاظ ظاهری عناوینی مثل دکتر و مهندس داشته اند و
من جواب رد داده ام، حالا که آنها شما را نمیشناسند به طور طبیعی شرایط ظاهری را
هم مقایسه کرده اند
- من حرفی ندارم همانطور که گفتم اگر شرایط مساعد باشد، علاقمند هستم
به دفتر فروش بلیط رسیدیم . مناسبترین و نزدیک ترین زمان به وقت مقرر، چهارشنبه بود
و برگشت روز جمعه، به بیتا نگاه کردم، سری تکان داد که باشد، گر چه سه روز، زیاد
مینمود .
گفتم : چرا گرفته به نظر مىرسید؟
- هیچی
- نه یک چیزی هست
- خب، نمیدانم چه پیش خواهد آمد
- هر چه خدا بخواهد
- با توجه به ساعت حرکت فکر میکنید چه ساعتی میرسید؟
- برای این که زود نرسم به اهواز میروم و بعد از ساعتی راه میافتم، دو ساعت هم راه
داریم بین اهواز و اندیمشک، حدود 9/5 میرسم
بیتا به سمت دانشگاه رفت و من به سمت خانه .
سرانجام روز موعود فرا رسید، بیتا زودتر رفت و من چند روز بعد از او به سمت اهواز
حرکت کردم . ساعت حرکت 4:30 صبح بود . میرفتم درحالی که نمیدانستم و این
ندانستن حالت تسلیم به قضا را در من به وجود آورده بود . نمیخواستم به پایان کار فکر
کنم . اگر پایان آن را حتما " مثبت تصور میکردم آن وقت ممکن بود خداوند کریم برای
امتحان بنده اش، آن را به شکل دیگری درآورد یا حداقل یک پیچ اساسی در آن بیاندازد .
از طرف دیگر ناامید هم نبودم، نباید هیچ طرفی بر دیگری غلبه مىکرد . مثل کسی بودم
که در جریان رود، خود را به آب سپرده است، رودی سرد، قوی، آرام و پر هیبت .
هواپیما روی باند سرعت گرفت و لحظاتی بعد سفیرکشان در تاریکی قبل از طلوع از
زمین برخواست، افراد زیادی در آن بودند هر کدام با سودایی و فکری و فردایی . دقایق
سپری میشد تا آن که ساعتی بعد، از پنجره هواپیما روشنـایــی مشعل های پالایشگاه
اهواز دیده شد که در آسمان تیره نفس میزدند، پیاده شدیم . بوی جنوب، نسیم گرم و
مرطوب آغشته به بوی نفت به مشام میخورد .
پلکان فلزی در آن سپیده دم مرطوب بود . وقت نماز صبح شده و من این را به فال نیک
گرفتم .
هوا تاریک و روشن بود، قبلا " تصمیم گرفته بودم ساعتی در شهر گردش کنم تا وقتی
که همه بیدار باشند به مقصد برسم اما هوا هنوز تاریک بود و نمیشد داخل شهر رفت
بنابراین به متصدی تاکسی ها گفتم :
- میخواهم به اندیمشک بروم
- باید به سه راهی خرمشهر بروید
راننده تاکسی مرد چاقی بود که غر میزد :
- برگشتنی مسافر نیست
از روی کارون رد شدیم، نور چراغها به شکل نیزه هایی لرزان و رنگارنگ روی آب
منعکس میشد، به رودخانه سلام کردم، گر چه هیچ رودخانه ای برای من زاینده رود
نمیشود اما کارون هم با نام اهواز و جنگ درهم آمیخته و هویتی بیش از یک رود یافته
است و اینک که به سوی آینده میرفتم بوی دوست را هم میشد از آن استشمام کرد .
به میدانی بزرگ رسیدیم، راننده سوارى ها فریاد میزدند :
- اندیمشک - دزفول
مردی لاغراندام با لباس و چفیه عربی آن سوی میدان کنار ماشین بزرگ خود ایستاده
بود . کم کم مسافران گرد آمدند و ماشین حرکت کرد، در راه آفتاب طلوع میکرد . در نور
صبحگاهی درختها و روستاها به تدریج شکل میگرفتند . دو طرف جاده نایلون های طویلی
که روی بوته ها کشیده بودند، شبیه مارهای بزرگی به نظر میرسیدند که در آفتاب
خوابیده باشند . در افق، مه دود مانندی پراکنده شده و اندکی بوی نفت به مشام میرسید .
تابلوها کم شدن فاصله را نشان میدادند تا سرانجام بعد از حدود دو ساعت به اندیمشک
رسیدیم . ماشینی بوق زد، آدرس را گفتم و راه افتادیم .
کوچه را پیدا کردم اما در آدرسی که بیتا به من داده شماره پلاک نبود ولی نوشته بود
" در طوسی رنگ " . آنجا دو در طوسی بود؟ !. اعلامیه سالگرد مرحوم حاج کریم نفیسی -
پدربزرگ بیتا - مرا از شک بیرون آورد . از جوی کوچکی با آب سبز رنگ رد شدم و زنگ
زدم . صدای پایی آمد . آیا بیتاست؟ گرچه دو ساعتی زود رسیده ام .
خانم جوانی که چادر به سر داشت در را باز کرد .
- ببخشید، منزل آقای نفیسی
با سر تأیید کرد و به داخل رفت، فکر کردم رفته بیتا را صدا کند اما خانم مسنی را دیدم
که با نگرانی از لای در مرا ورانداز مىکرد . باید دایه باشد .
- بفرمایید تو
- اجازه هست
فکر کرد میگویم بیتا هست، پاسخ داد :
- اونم مییاد
حیاط کوچکی بود با یک درخت نارنج . در آن صبح گنجشکها با سر و صدای فراوان میان
شاخه های آن جنب و جوش میکردند . داخل اتاق کوچکی شدم . کتابخانه ای در گوشه
اتاق جلب توجه میکرد و نشان میداد اتاق بیتا همینجاست، چراغ والر در هوای خنک
صبحگاهی روشن بود، در گوشه دیگر اتاق هم تلویزیون کوچکی خودنمایی میکرد .
خانه ای قدیمی که رشد و ازدواج هشت فـرزند را به خود دیده و کم کم غبار ایام، قامتش
را فرسوده میکرد . آقای جوانی وارد شد و روبوسی کرد نپرسیدم کیست احتمالا " باید
فامیل باشد .
- خب تهران چه خبر
- سلامتی
- هوا چطوره ...
من هم با دقت جواب میدادم بعدا " فهمیدم آن آقا مستأجر دایه است و برای تنها نبودن
آمده، آن کسی هم که در را باز کرد، خانمش بود . اتاقهای آنها هم در همان حیاط بود
همان محلی که پدر و مادر بیتا اولین سالهای زندگی مشترک را در آن سپری کرده بودند .
دایه نگران بود، چند بار آمد و رفت، سعی میکرد با تلفن با جایی تماس بگیرد و آخر
موفق شد . آهسته گفت :
- بیا بعدا " میگویم
آقای همسایه با ماشین ژیانش که به آن ژى - ام - و میگفت به دنبال بیتا به خانه عمو
رحیم رفت و دقایقی بعد چهره آشنای او که اثراتی از خواب در آن هویدا بود پشت پنجره
ظاهر شد .
- فکر نمیکردم زود برسید
- وقتی به اهواز رسیدم هوا تاریک بود، دیگه راه افتادم
- ببخشید اتاق چندان تمیز نیست، دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم، گذاشته بودم امروز
تمیز کنم
- خوبه، مهم نیست
در حال صحبت بودیم که قامت بلند عمو رحیم با نگاهی نگران و مستقیم در چشمان
من نقش بست . به نظرم آمد ارتباط با او برایم مشکل خواهد بود . روبوسی کردیم و
نشستیم، من با آقای همسایه کمی صحبت کردم . با دعوت عمو برای رفتن به خانه ایشان
برخواستیم .
وقتی رسیدیم، زن عمو، یک از دختران و پسر کوچکش نوید با موهای نارنجی رنگ در
یک خط ایستاده بودند تا فرد موصوف را ببینند . نوید با نگاهی غریبانه اما خندان من را
ورانداز میکرد . از همان ابتدا با آنها احساس راحتی کردم .
روز به تدریج طی شد، شعاع آفتاب که از پنجره بزرگ حیاط به داخل اتاق میتابید
کشیده تر میشد، دایه هم آمد . عمو سوُالات پراکنده ای درباره حقوق و کار من کرد . به
هنگام شام عمه عزت و همسرش آقای آگهی، که بیتا به او را عموآگهی صدا میکرد وارد
شدند . صحبتها معمولا " پس از چند جمله به لهجه دزفولی برمیگشت .
بیتا با تأکید میگفت :
- دزفولی صحبت نکنید
گفتم : مسئله ای نیست میفهمم
گر چه بعضی از کلمات را به خصوص وقتی سریع ادا میشد نمیفهمیدم اما در کل مفهوم
جملات برایم مشخص بود
بعد از شام در دایره ای که من هم یک نقطه از محیط آن بودم نشستیم و سوُالاتی
پرسیده شد .
آقای آگهی گفت :
- شما چه درسی خوانده اید؟
- فلسفه
- درس منطق هم داشته اید
- بله، هم منطق قدیم و هم منطق جدید
سری تکان داد و گفت :
- پس نمیشود با شما صحبت کرد !
ادامه داد : چه کسی شما را به هم معرفی کرد
- آقای رحماندوست
- و ...
در فرصتی که بیتا به اتاق دیگر رفته بود عمو رحیم در توصیف بیتا گفت :
- در زمانی که ما همه بعد از آن جریان مانده بودیم چه کنیم، بیتا بعد از یک ماه درس را
از نو شروع کرد و با نمرات خوب جلو آمد و در دانشگاه هم قبول شد، او بود که به ما
دلداری مىداد به جای این که ما به او دلداری بدهیم
عمه عزت گفت :
- فکر نمیکنید با توجه به تفاوت فرهنگی مشکلی ایجاد شود
خواستم تا با مقدماتی توضیح بدهم که حرف توی حرف آمد و چند جمله بیشتر گفته
نشد .
عمه باز گفت :
- شما هیچ سوُالی در باره بیتا و گذشته او ندارید؟
سوُال قابل طرحی به نظرم نیامد و به علامت نفی سری تکان دادم
فکر میکنم عمه انتظار داشت من هم سوُالاتی بپرسم و نپرسیدن من کمی او را متعجب
کرد . میشد تصور کرد من کسی هستم که بدون داشتن ملاکهای مشخص و شناخت،
انتخابی کرده ام . اما انتخاب برای آنها بسیار مشکل بود، هر کدام خود را مسئول حس می -
کرد آن هم مسئولیتی سنگین در قبال برادری که داغ فقدان او و خانواده اش همچنان در
عمق دلهایشان باقی بود .
در تهران به بیتا گفته بودم که میخواهم تا سری به مزار پدر و برادر او بزنم، به هر
حال به احترام ایشان باید کسب اجازه - هر چند که من قادر نبودم پاسخ آنها را بشنوم -
میکردم . بیتا به آرامی این مطلب را با عمو رحیم درمیان گذاشت . او هم قبول کرد که مرا
به آنجا، یعنی به مدفن شهدای دزفول که به آن بهشت علی میگویند ببرد . با نزدیک
شدن به نیمه شب ، عمه و آقای آگهی به منزلشان در دزفول برگشتند و من هم در اتاقی
که برای خواب آماده شده بود رفتم . صدای همهمه خفیف گفتگو به گوش میرسید . در
تاریکی اتاق نور سرخ و گرم دو میله حرارتی در گرم کن برقی میدرخشید، پلکهایم بسته
شد و به خواب رفتم .
صبح فردا وقتی آفتاب در اتاق سرک کشیده بود به هال دعوت شدم، نوید کمی
آشناتر شده و نزدیکتر میآمد، وقتی با ساعت نور را روی دیوار منعکس کردم به دنبال آن
میدوید تا بازتاب نور را بگیرد . پس از صبحانه با عمو در هوای مطبوع صبحگاهی حرکت
کردیم . در خیابان خانه های سازمانی، درختهای شاداب و سرسبز، سر به آسمان داشتند،
در دوردست چند نخل تزئینی بلند دیده میشد، هوا بسیار مطبوع و ملایم بود . قدم زنان
به سوی محل ماشین ها که یک کیلومتری فاصله داشت حرکت میکردیم . جسته و
گریخته عمو رحیم در مورد حادثه بانک کشاورزی که منجر به شهادت خانواده بیتا به
همراه نگهبان بانک شده بود مطالبی ذکر کرد .
- در این حادثه چند ساعت با سارقین درگیر بوده اند، خیلی دردناک بوده است و ...
من در عین کنجکاوی، شنونده بودم، آنقدر نزدیک نبودم که بتوانم آزادانه سوُال کنم .
سوار تاکسی آبی رنگ اندیمشک - دزفول شدیم، این دو شهر تنها 5 کیلومتر فاصله
دارند . در راه عمو رحیم درباره ساختمانهای اطراف جاده توضیح میداد، بیمارستانی که
دراویش ساخته بودند، پایگاه هوایی و ... در دو سوی جاده هم، به خصوص در سمت چپ،
انبوهی از درختان بلند و سرسبز دیده میشد .
جلوی یک خیابان متوقف شدیم و من تصور کردم برای ادامه صحبت به منزل آقای
آگهی میرویم اما کمی که در آن خیابان جلو رفتیم منظره سنگ مزارها که در سینه کش
یک تپه سبز و کم ارتفاع قرار گرفته بودند دلم را به درد آورد . به سمت قطعه شهدا
حرکت کردیم، صدها پرچم سه رنگ با تصاویر صدها شهید، گویی باغی زنده و پرطراوت
بود که نشانی از خاموشی و سکون گورستان را نداشت . بعد از مسافت کوتاهی سنگ مزار
آقا رحمان و پسرش پیمان و تصاویر آن دو را دیدم . سرم را پایین انداخته و فاتحه ای برای
هر یک خواندم، فکر میکردم با ایشان صحبت خواهم کرد اما در آن لحظه جز ذهنی
مشوش و آشفته و باطنی ملتهب نداشتم . روی سنگ مزار آقا رحمان نوشته شده بود :
***
آرامگاه شهید عبدالرحمان نفیسی رئیـس بانک کشارزی شعبه همدان فرزند کریم که در
سحرگاه سالگرد پیـــــروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن ماه 1368 در حالی کــه از
خود و همسـر و دو نوگل تازه شکفته اش پیمـان و ایمان نفیسی گذشت تا بیت المال
مردم و شرف و انسانیت پاسداری نمایـد به فجیع ترین نوع بدست دیو جهالت و بیخبری
در سن 42 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد .
سینه از آتش دل در غم جانــانه بســوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بســوخت
تنــــم از واسطـــه دوری دلبـر بگداخــت
جانـــم از آتــش مهــر رخ جانانه بسوخت
***
با اشاره عمو کمی بالاتر رفتیم و در قطعه روبرو بر خاک پدر آقا رحمان، آقای حاج
کریم نفیسی فاتحه خواندیم، روی سنگ مزار ایشان یک کتاب که از وسط باز شده بود
حک کرده بودند، یک سمت آن سال تولد ایشان با شمع روشن و سمت دیگر سال فوت با
شمع خاموش نشان داده شده بود . کمی آرامتر شدم .
مزار مادر و برادر کوپکتر بیتا در قطعه شهدای باغ بهشت همدان قرار داشت .
عمو گفت :
- رحمان اول که میوه میگرفت به نگهبان ها مىداد، خیلی به اونا مىرسید ...
راه افتادیم، عمو کم کم زمینه صحبت را عوض کرد و مناره سبز قبا را نشان داد . از
روی پل رودخانه دز رد شدیم . در حوالی بازار کهنه دزفول با یک تاکسی به سمت خانه
آقای آگهی حرکت کردیم . دزفول شهری با پیشینه کهن است که در کنار خانه های
جدید، کوچه ها و محله های بسیار قدیمی هم دیده مىشود . کلماتی هم خاص خود دارند،
مثلا " به گنجشک میگویند بنگشت و یا به پرستو مىگویند قندر و ...
بیتا زودتر رسیده بود، کمی نشستیم .
بعد از نهار با آقای آگهی بیرون رفتیم، هوای بهمن ماه دزفول بهاری و خیابانها خلوت
بود . پسر کوچک آقای آگهی را به مهد کودک سپردیم .
آقای آگهی گفت :
- ما بیتا را دختر خودمان مىدانیم و او فرد خاص است، شوهر هر فرد باید از لحاظ سواد
و سن و مال از او برتر باشد
من فکر کردم شاید این مطلب زمینه ای باشد برای دقت در تفــــاوتهای احتمالی، گفتم :
- این امور مطلق نیست، هدف اصلی زندگی باید معنویت باشد
- درست اما زندگی واقعی با زندگى آرمانی متفاوت است
- از لحاظی بله اما ما آرمانهای خود را دنبال مىکنیم و آنها اهداف و ایده آل ما هستند،
پس در زندگی روزمره هم دخالت دارند ...
در برگشت عمه گفت :
- ما کسی را مىخواهیم که اگر بالاتر از بیتا نباشد حداقل همسنگ او باشد و او را بفهمد .
شوهر بیتا اول باید برای او پدر بعد مادر بعد برادر و بعد شوهر باشد و بتواند جای خالی
آنها را پر کند ...
روز به تدریج به شب رسید، دومین روز اقامت من هم سپری شد . وقتی بــرای خواب
رفتــم، صـدای گفتگو که گاه با خنده توأم میشد به گوش مىرسید . صبح وقتی عمو
بیرون مىرفت گفت :
- اگر صحبتی دارید با بیتا بکنید
من معنی این اشاره را نفهمیدم، اندکی بعد بیتا آمد و گفت :
- بفرمایید در اتاق پذیرایی بنشینید
- نه همینجا خوبه
تکرار کرد :
- بفرمایید اتاق پذیرایی
حس کردم این تنها یک تعارف معمولی نیست، بیتا آمد و در را بست، صحبتی در پیش
بود . منتظر شدم .
بیتا گفت :
- نظر شما درباره خانواده من چیست؟
- خیلی خوب و مهربان
- خب پس مشکلی نیست
- چه چیز؟
تکرار کرد :
- مشکلی نیست
آنگاه بود که متوجه شدم توافق کلی به وجود آمده، نمیشد گفت خوشحال بودم، یک
احساس بىشکل و شناور، اما دلچسب !. رفتار عمه و آقای آگهی به شکل محسوسی تغییر
کرده و دوستانهتر شد، تا آن که بعد ازظهر با بدرقه عمو و آقای آگهی به ایستگاه
ماشین های اهواز رفتم تا ساعاتی بعد در غروب آفتاب به سمت تهران بازگردم .
غیبت کدام است و حضور کدام
وقتی چشم نمىبیند و قلب مىبیند غایب است یا وقتی قلب نمىبیند و چشم مىبیند،
حاضر؟
تو هستی، وفتی از خواب برمىخیزم، وقتی به خواب مىروم
وقتی آفتاب طلوع مىکند، در شعاع درخشنده خورشید
وقتی ابر مىشود در دلتنگی های ابر
وقتی باران مىبارد، در قلب مرطوب قطره ها
وقتی برف مىبارد، در سپیدی پاک برف
تو هستی در سیمای آدمها، تو هستی در قابهای روی دیوار، تو هستی در آینه پندار
پس چگونه غایبت بنامم که هستی
اما نیستی وقتی که دستهای دلتنگیم به دنبال دستهای عاطفه توست
وقتی نگاهم، نگاه تو را نمىیابد
وقتی خون سرخ کلامم را در گونه های شرمگین تو نمىبینم
پس چگونه بگویم هستی که ابرهای دلتنگی آفتاب رویت را پنهان کرده اند
تو هستی گر چه نیستی و نیستی گرچه هستی
اما هر جا که هستی خدا یار تو باد
***
سرانجام یکی از وقایع بسیار مهم زندگی من داشت شکل مىگرفت و این ها همه در
شرایطی بود که یک فرد خاص مطرح بود، همان چیز مطلوب .
دیگر بیتا محدودیت کمتری برای ملاقات داشت، اما هنوز با وجود موافقت کلی اعلام
شده، رفتار من مورد توجه بود، مسئله ای که من از آن غافل بودم و تصور مىکردم که
دیگر شناخت مورد لزوم پیدا شده است .
به علت طبیعت مردها که معمولا " به ظرایف امور توجه نمىکنند، اهمیت دادن به
مسائل معنوی و علاوه بر آنها تحصیل در رشته فلسفه که تأکید بر تفکر دارد، همچنان
اهمیت لازم را به امور ظاهری نمىدادم، در حالی که بیتا با توجه به حساسیت مسئله
انتخاب به شکلی متفاوت نگاه میکرد، ممکن بود هر صحبت یا نظری مورد تحلیل و
توجه واقع شود . در جایی که معمولا " آقایان سعی مىکنند با توجه به امکاناتشان طرف
مقابل را به جاهای سطح بالا ببرند و هدایای مختلفی بخرند، من نه تنها این کار را نکردم
بلکه برعکس از این مکانهای به اصطلاح سطح بالا انتقاد هم مىکردم .
بیتا به علت این که شناخت لازم را پیدا نکرده بود، این بیاهمیتی را به معنای
گرایش به سادگی تفسیر نکرد . فردای روزی که ما درباره مراسم عید صحبت مىکردیم
قرار بود با محل کار من تماس بگیرد . از موقع مقرر گذشت، یک ساعت، دو ساعت، نگران
شدم و اولین کسی که فکر کردم شاید اطلاعی از او داشته باشد خانم رحماندوست بود . با
ایشان تماس گرفتم :
- ببخشید از بیتا خبری ندارید قرار بود با من تماس بگیرد
- مسئله ای هست که باید با شما صحبت کنم
فهمیدم که چیزی شده، با نگرانی پرسیدم :
- مگر چه چیزی اتفاق افتاده؟
- بیتا امروز صبح کلاس نرفته و با ناراحتی زیاد اینجا آمده بود
- چطور؟ !
با لحن آزرده گفت :
- چند مسئله پیش آمده، من هم به بیتا گفته ام که شما در مرحله آشنایی بودید، هنوز
کهچیزی نشده .. ؟ !
به یکباره همه چیز متزلزل شد، کلماتی را که مىشنیدم قبول کردنش بسیار مشکل
بود، آن هم بعد از نزدیک به شش ماه از آشنایی، بعد از رفتن و دیــدن خانواده و بعد از
آن موافقت، اما حقیقت داشت . بیتا دور میشد و مىرفت . قبول این مسئله برایم کاملا "
دشوار بود . آن گیری که از آن فرار مىکردم آخر مرا پیدا کرد .
گفتم : میتوانم با خود بیتا صحبت کنم؟
- اگر بتوانم او را راضی کنم
دیگر دیدن او هم چیزی شده بود خارج از انتظار، فکر کردم مىتوانم تا خود اهواز را هم
پیاده طی کنم تا بتوانم این موضوع را روشن کنم اما چه سود؟
قرار شد من به منزل آقای رحماندوست بروم تا مشکل ایجاد شده بیان شود . ساعات
سختی بود، اینها همه به یک طرف، مادر، خواهر و سایرین از من درباره این که عید چه
مراسمی باشد آیا عقد باشد یا نامزدی؟ چه باید برد؟ چه کسانی هستند؟ و ... مىپرسیدند .
مادرم داده بود چیزهایی را آماده کنند و خواهر کوچکم هم به تهران آمده و علاقه داشت
بیتا را ببیند و من باید به همه آنها جواب مىدادم بدون آن که متوجه مشکل پیش آمده
بشوند .
مادرم مىگفت :
- آخـر مـا باید بدانیم، اگر عقد باشد باید لوازمی تهیه کرد، وقت هم دارد مىگذرد
یک کمی دیگه صبر کنید --
در حالی که خودم نمىدانستم چه خواهد شد آنها را مىدیدم که خود را آماده مى
کنند . ابتدا فکر کردم شاید همه چیز از دست رفته باشد اما پس از ساعتها، شعله
اندیشه ای امیدوار کننده روشن شد، با خودم گفتم، شاید این کدورتی گذرا باشد، اما تنها
شاید؟
ساعت رفتن به منزل آقای رحماندوست فرا رسید، در حالی که کاملا " گرفته بودم سر
راه برای تکمیل مدارک شرکت در آزمون کارشناسی ارشد عکس گرفتم و به آنجا رفتم .
خانم رحماندوست اشکالاتی را که بیتا وارد کرده بود روی یک کاغذ نوشته و تک تک به
آنها اشاره مىکرد . آقای رحماندوست هم در حال درست کردن لامپ ها بود . ، از نگاهش
خواندم که میگوید :
- چرا سستی کردی ...
مواردی را اشاره کرد و من سعی کردم به آنها پاسخ دهم و در آخر قرار شد ایشان با
بیتا که با اصرار دوستانش برای مراسم ازدواج یک هم اتاقی خوابگاه به شمال رفته بود
صحبت کنند .
فردای آن روز هم نامه ای به عنوان خداحافظی خطاب به بیتا نوشتم که در آن نیات
اصلی خود را شرح دادم تا حداقل خاطره بدی از من نداشته باشد . شبی که قرار بود
نتیجه به اطلاع برسد با خانم رحماندوست تماس گرفتم و گفتم :
- من تلفن را پیش خودم آورده ام هر ساعتی از شب هم که شده به من خبر دهید
با لحن امیداورتری ثاسخ داد :
- باشه حتما "
انتظار آن شب چندان به طول نیانجامید و زنگ تلفن به صدا درآمد، صدای شاد خانم
رحماندوست به ناگاه تمام غمها را برد . طی چند روز بیتا مرور مجددی بر ماجرا کرده و
توضیحات داده شده هم رافع مشکلات شده بود . قرار شد فردای آن روز او را ببینم . هر دو
عذرخواه بودیم و هر کدام به علتی . بیتا از سفر شمال تعریف کرد و آنچه در آنجا گذشته
بود . روزهای بعد صحبتهای قبلی از سر گرفته شد .
- خب حالا عید چه مراسمی باشد؟
- به نظر من نامزدی باشه بهتره
- حرفی نیست، محل آن کجا باشه
- فکر مىکنم اندیمشک بهتره
- آخه ما که فامیلی اونجا نداریم، کسانی هم که از این طرف مىآیند جایی ندارن
- مسئله ای نیست ...
مادر من با منزل عمه عزت تماس گرفته و گفت :
- تعداد ما زیاد است اگر اجازه بدهید اینجا باشد
- مگر شما چند نفر هستید، اگر 200 نفر هم باشد مسئله ای نیست ...
خانواده ها همدیگر را ندیده بودند اما حسن ظن پیش آمده این مانع را برطرف کرده
بود . قرار شد ما حوالی دهم فروردین به سمت جنوب حرکت کنیم و این درحالی بود که
باز هم گره ای را در پیش رو داشتیم و آن هم مذاکرات معمول قبل از این مراسم است که
دیگر از دست ما خارج بود . گر چه همه چیز را به آن وابسته نکرده بودیم اما بروز اختلاف
مىتوانست حداقل تا ماهها تجدید نظر را به تأخیر انداخته و از زیبایی آن کاسته شود . باز
هم ابهامی در پیش بود . ما علاقه داشتیم که آقای رحماندوست با بیان شیوای خود باشند
و گره های احتمالی را باز کنند اما ورود میهمان به خانه آنها امکان حضورشان را از بین
برد .
تعداد افراد زیاد بود . در این کارها هم بزرگترها اصلا " اجازه دخالت نمىدهند، این
بدش مىآید، آن را باید گفت و ... علیرغم تمایل من به خاطر همان ملاحظات برادران،
خواهران و فرزندانشان، عمو، زن عمو، دایی من و خانواده هایشان به راه افتادند . هر بار نگاه
من به این جمعیت مىافتاد علاوه بر صحبتهایی که در پیش بود، از زیادی آنها نگران
مىشدم . نه به آن دفعه که یک تنه رفته بودم و نه به این بار !. کاری نمىشد کرد، ضمن
این که این اولین باری بود که تمام خانواده به همراه فرزندان و همسرانشان در یک سفر
جمعی با هم حرکت مىکردند و سفری خاطره انگیز را شکل مىدادند . در راه از برفهای
ملایر و سرمای آن عبور کرده و کم کم به جلگه های سرسبز خوزستان نزدیک شدیم،
رودخانه های گل آلود با درختچه های پرشکوفه کنار آن، درختان با جوانه ها و خاک مرطوب
و کوههای سرسبز، منظره ای چشم نواز را در پیش روی ما نهاده بودند . هر چند گاه توقف
مىکردیم تا به هم برسیم، ظهر در خرم آباد بودیم . نزدیک غروب اندیمشک پدیدار شد .
به گلفروشی رفتیم . دایی من که در امر تزئین گل سررشته داشت شروع به کاوش گلها و
سبدهای گل کرد درحالی که دو جوان گلفروش با تعجب و لبخند او را ورانداز مىکردند
به هم نگاه کردند اما وقتی دایی سر حرف را با گلفروش باز کرد و آنها دانستند که او هم
در این امور دستی داشته شروع به تعارف کردند :
- ما دست نمىزنیم خودتان تزئین کنید و ...
این در حالی بود که دلم شور مىزد و مىخواستم که زودتر این کار تمام شود . سرانجام
خودشان دست به کار شدند . دقایق به کندی مىگذشت و گلها با تأنی، دانه دانه، در سبد
چیده مىشد . برای پرسیدن آدرس و اطلاع از رسیدن با منزل عمو تماس گرفتم، بیتا
گوشی را برداشت :
- داشتیم نگران مىشدیم
- گلفروشی هستیم
- من خوب یادم نیست کجا باید مىآمدیم
- همان سمت راه آهن، مىخواهید از عمویم بپرسید
- نه، مىآییم
بالاخره سبد گل تمام شد و ما در تاریکی به سمت راه آهن حرکت کردیم، تشخیص
نمىدادم که کدام خیابان است، چند بار وارد خیابانی شدیم و وقتی علامت آشنایی دیده
نمیشد همه با هم مىایستادند و دور مىزدند و راه دیگری را در پیش
طبقه بندی: داستان،
تنها بازمانده آن خانواده و رنجهای او و نیز حماسه و شهادت آن سروهای سربلند را به
صورت کتابی بنویسم .
- پس چرا ازدواج نمیکنی؟
دستم را تکان میدهم، مادرم که با تمام شدن درس من نگران آخرین فرزند مجرد خود
است دوباره پرسید :
- حرف آخرت چیست؟
باز همچیزی نمیگویم .
خواهرم به کمک مادر آمد و گفت :
- بعضى ها مشخصات ظاهری را هم برای همسر آینده خود تعیین میکنند تو چرا حرف
نمیزنی؟ !
تا سالهای پیش، سربازی و بعد هم ادامه تحصیل مانع از آن بود که مادر همیشه
نگران من، چندان فکرش را روی این مسئله متمرکز کند اما اکنون دیگر فرار از برابر
استدلالهای او آسان نبود . البته امتناع من هم دلیل داشت . از طرفی نمیدانستم با
مشکلات آغاز یک زندگی، چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی چگونه سر کنم و از
طرف دیگر نمیخواستم یک زندگی روزمره و عادی داشته باشم که در فکر معاش، روزها
از پی هم بگذرد و برود . در جستجوی چیزی متفاوت بودم و لذا در این میان نقش شریک
زندگی هم زیاد میشد . البته بعضى ها عقیده دارند که آدم در جوانی از این حرفها میزند
اما با ورود به زندگی واقعی همه آنها را فراموش میکند . به هر حال جمع همــه اینهـا مرا
در ابهامی قرار داده بود که باعث تزلزل در تصمیم گیری میشد . ممکن بود مشکلات را به
طور کلی مطرح کرد اما طرح این مسئله که من ترجیح میدهم با کسی زندگی کنم که
صرفا " دنبال ظواهر زندگی نباشد برایم آسان نبود . نمیخواستم شبیه یک روشنفکر که
گاه حرفهای غیرعادی میزند در برابر افراد خانواده بنشینم و بگویم بله زندگی چنین و
چنان است، گر چه اگر هم میگفتم عملا " چندان کاری نمیشد کرد، چه کسی از قبل از
ضمیر افراد مطلع است، همه همان مشخصات عمومی را میدانند و میبینند .
مادرم که بیشتر اوقات در تنهایی به وضعیت من فکر میکرد برای فامیل دور و
نزدیک و حتی دوستان و همسایگان این مسئله را مطرح کرده بود . خواهران من هم سعی
میکردند کسانی را که مورد توجه آنها واقع میشوند بررسی و از خصوصیات آنها مطالبی
را برای من بیان کنند .
چند نفری معرفی شدند و یکی دو نفر هم تا مراحل ابتدایی پیش رفت اما ادامه نیافت
حتی یک بار در انتهای یک مراسم ختم از من خواستند کسی را ببینم، اتفاقا " آن فرد
نیامد . وقتی بستگان آن شخص که اطلاعی ضمنی داشتند من را ورانداز میکردند
احساس خوبی نداشتم .
البته این را هم بگویم که قیافه ظاهری من با ریش و لباس معمولی و تحصیل در
رشته فلسفه و یک درآمد عادی چندان با مذاق دخترهای جوانی که به قول معروف یک
دنیا آرزو داشتند خوش نمیآمد . برای من هم از این طرف مراسمی که اسمش را
خواستگاری گذاشته اند دشوار بود، باید با یک دسته گل و گردن کج وارد خانه ای بشوی
که زیر چشمی تو را ورانداز کنند، سوُال جواب کنند از خودشان تعریف کنند بعد هم اگر
خوششان بیاید تحقیقی کنند و دست آخر بگویند قسمت بوده یا قسمت نبوده است . این
امور برای من مشکل بود، نمیدانم شاید این برای همه مطرح باشد، آدم باید احساس
خودش را گرو بگذارد .
یک بار برادرم یکی از کارکنان محل کارش را پیشنهاد کرد و با واسطه یکی از
دوستانش وقت ملاقاتی گرفت . کم کم داشت باورم میشد که زندگی عادی چیزی
متفاوت با ایده های فردیست، شاید باید فکر خود را برای خود نگه داشت و در زندگی
دنبال چیزهای عادی رفت . به هر حال وقت رفتن به خانه آنها فرا رسید . لباس همیشگی
را پوشیدم، برادرم گفت :
- یک لباس بهتر بپوش
- نه، مگه میخوام خودمو نمایش بدم
پدرم تهران نبود، با مادر و برادر با آدرسی که روی کاغذ نوشته بودند حرکت کردیم،
خرید گل هم ظاهرا " از اجزای جدانشدنی این گونه مراسم است . امان از دست بیشتر
گل فروشها که خیلی آهسته کار میکنند، البته نه این که من ملتهب بودم، نه، اما خیره
شدن به دستهای گلفروش هم چندان خیری ندارد . نیم ساعت بلکه بیشتر طول کشید تا
آماده شد و ما هم با نگاه به تابلوی خیابانها به سمت خانه فردی که ممکن بود نقش
عمده ای در آینده من داشته باشد حرکت کردیم . مادر ایشان به استقبال آمد، پدر دختر
در عالم باقی بود . نشستیم، دو طرف از محسنات صحبت کردند تا نوبت به مراسم معروف
چایی رسید . در اینجا دختر خانم هم آمد و نشست . پس از مقداری گفتگو مادرم که
معمولا " عجله داشت، در اینگونه موارد هم بیشتر، پیشنهاد کرد :
- خوب حالا بروند یک صحبتی با هم بکنند
من که از عجله مادرم خنده ام گرفته بود، گفتم :
- شاید مایل نباشند، باشد بعد
خداحافظی کردیم و راه افتادیم، تا آن وقت در فیلم ها از این مراسم و آوردن چایی و
مانند آن چیزهایی دیده و شنیده بودم اما ظاهرا " نوبت آن بود که یک بار هم خود من در
این فیلم واقعی نقش بازی کنم . در راه برگشت برادرم که ظاهرا " مشکلی نمیدید در فکر
وقت مراسمی بود که باید در آینده اتفاق میافتاد . من هم گوش میدادم، منتظر بودم تا
ببینم چه پیش خواهد آمد .
فامیل که خبر شده بودند و به خصوص این که، این موضوعات نقل مجالس است و هر
کس علاقه مند به شنیدن و بازگو کردن آن، همه منتظر اخبار جدید بودند . قبلا " هر بـار
از ایـن حرفهـا به من میزدنــد و مثلا " میپرسیدند :
- پس کى ازدواج میکنی و ...
میگفتم : پس احمد چى؟ اول احمد
احمد یک سال از من بزرگتر و پسر خاله من بود، اما اکنون با رفتن به آن محل دیگر از
این سپر بلا هم نمیتوانستم استفاده کنم .
منتظر جواب آنها بودیم، یک یا دو روز بعد، مادر و یکی از بستگان آن دختر خانم به
محل کار من آمدند و از وضع حقوق و مانند آن پرسیدند، آنوقت هم من تازه
فارغ التحصیل شده و کارم نیمه وقت بود . بعد از این سوُالات شماره تلفنی را جهت تماس
دادند . گر چه ترجیح میدادم که این مطلب را نگویم تا مورد سوُال واقع نشوم اما به علت
دادن شماره تلفن مجبور بودم که به خانواده بگویم و آن وقت همه میخواستند جزئیات
را بدانند و تصور بر این قرار گرفت که " اگر نمیخواستند، برای تحقیق نمیآمدند " .
چند روز بعد برادرم گفت فلانی که واسطه گرفتن وقت برای ملاقات بوده خودش را
در اداره قایم میکند، حدس میزد که احتمالا " مشکلی هست . بحث میشود و نمیشود
زیاد شد و من برای پایان دادن به آن خودم دست به کار شدم و شماره را گرفتم . خانمی
که ظاهرا " خواهر آن دخترخانم بود گوشی را برداشت، البته ایشان فکر کرد من برادرم
هستم و نه خودم برای همین صحبت راحتتر بود . در نهایت گفت :
- قسمت نبوده !
حرفی که معمولا " در این مواقع زده میشود !.
گفتم : مشکلی بوده؟
- نه اتفاقا " خیلی هم خوششان آمده بود
- ؟؟ !!
حدس زدم که از لحاظ شرایط مادی مورد پسند نیافتاده باشم و به هر حال اولین گل
بردن وچایی خوردن بدون نتیجه پایان یافت .
در این میان پیشنهاد جدیدی مطرح شد .
برادرم گفت :
اون دختر رئیس بانکی که پدرش شهید شده چطوره؟
- کدوم
- همون که یک بار خونه آقای رحماندوست بود، چادر سرش کرده بود
زن برادرم گفت :
- حمید اون دفعه با ما نیامده بود
سری تکان دادم و گفتم :
- من که ندیدمش
بعد کمی کنجکاو شده و پرسیدم :
- خب حالا با چه کسی زندگی میکنه؟
- با مادربزرگش
صحبت اینجا خاتمه یافت، فکر کردم روحیه این فرد چگونه خواهد بود اما هیچ احساس
خاصی نداشتم . در پشت صحنه قرارهایی گذاشته شد .
یک روز جمعه خبر شدم که آقای رحماندوست و خانواده برای نهار خواهند آمد، فرد مورد
نظر هم همراهشان خواهد بود . برادرم گفت :
- برو یک لباس خوب بپوش
- ما که در خانه هستیم و طبیعی نیست لباسی بپوشم که در بیرون استفاده میکنم
- باشه، بهتر اینه که یک لباس مناسب پوشیده باشی
من که نمیخواستم با لباس خودم را نشان بدهم، یک شلوار رنگ رفته و یک پیراهن
معمولی به تن کردم . نزدیک ظهر زنگ در به صدا در آمد و آقای رحماندوست به همراه
همسر، سه دخترشان و فرد مورد نظر که بیتا نام داشت وارد شدند .
نهار صرف شد . من هم به همان علل چندان احساس فعالی حداقل در برخوردهای
اول نداشتم و بلکه ترجیح میدادم روندی آغاز نشود اما ذهن من که در کلاس های درس
فلسفه عادت کرده بود از چیزی سطحی نگذرد مانع از آن بود که با یک " نه " مسئله تمام
شود .
برادرم که دید مثبتی پیدا کرده بود در آشپرخانه از من پرسید :
- خب، چی میگی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم :
- نمیدانم، حالا صحبتی بشود
بعد از نهار، در هال کوچک خانمها مشغول حرف زدن و آقایان در هال بزرگ نشسته
بودند . آقای رحماندوست در حالی که پیپش را میکشید صحبت میکرد و عطر توتون
پیپ در هوا پراکنده میشد، برادرم اشاره کرد که سری به آن طرف هم بزنم ولی من سرم
را تکان دادم که نمیروم .
کم کم اطلاعاتی از بیتا میرسید، این که برخلاف تصور من مادربزرگ او در تهران
نیست بلکه ساکن اندیمشک است و او اکنون در خوابگاه دانشجویان به سر میبرد . با
رحماندوستها نسبت فامیلی دارد و ...
در تماس تلفنی بعدی، در مجموع خانم رحماندوست از لباس پوشیدن من راضی نبود
و از طرفی هنوز از بیتا نظرش را جویا نشده بودند . یک هفته ای گذشت اما باز هم از بیتا
که دختر حساسی بود سوُالی نشده بود .
همسر برادرم گفت :
- خانم رحماندوست گفته که بیتا قراره برای کاری خونه اونا بره، اونوقت در بین صحبتها
ازش در این مورد سوُال میکنه
با طولانی شدن موضوع من هم کم کم به آن علاقه مند شدم و از طرفی فکر کردم
شاید بهتر بود لباس مناسب تری میپوشیدم ! . دوهفته ای گذشت و هنوز خبری نبود .
خانم ها در این مسائل خیلی فعالند، سرانجام همسر برادرم دست به کار شد و شماره
خوابگاه را از خانم رحماندوست گرفت . من در هال بزرگ صدای او را میشنیدم که می -
گفت :
- حالاشما یک صحبتی بکنید
بعد در حالی که گوشی تلفن را در دست داشت به سوی من آمد که در مورد محل
ملاقات بپرسد . من گفتم :
- محل کارم خوب است
اما بیتا وقت خواست تا فکر کند .
تماس بعدی با تلفن های سه دقیقه ای خوابگاه که اولش هم آدم را سین جیم میکردند
گرفته شد و قرار شد من ایشان را در منزل آقای رحماندوست ببینم .
روز موعود فرا رسید و از قضا ظهر آن روز در راه نهار خوری، برای اولین بار طی چند
سالی که آنجا کار میکردم یکی از همکاران مقداری ترشی تعارف کرد، من هم که عادت
به رد کردن دست کسی ندارم آن را گرفتم . وقتی نهار تمام شد و بالا آمدم بوی نه چندان
مطبوع سیر را حس کردم . همکارم که میدانست کجا مىخواهم بروم گفت :
- آخه کی میخوای یاد بگیری !
خنده دار بود که در اولین صحبت، آن هم از این دست که شرم حضور بسیار است، فضای
گفتگو به عطر دل آویز سیر معطر شود !
چون ساعت مشخصی از محل کار میآمدم، یک ساعت زودتر از قرار رسیدم . بیتا هنوز
نیامده بود . در هال کوچک خانه آقای رحماندوست نشسته بودم که زنگ به صدا درآمد و
پیدایش شد، او که انتظار دیدن من را نداشت کمی دستپاچه شد . دقایقی در هال
نشستیم و بعد خانم رحماندوست ما را به اتاق کتابخانه شان راهنمایی کرد . یک دیوار این
اتاق کوچک سه در چهار متر مملو از کتاب بود و محیطی فرهنگی را ایجاد میکرد . در
فاصله دو متری روبروی هم نشستیم و سکوت . بلاخره بیتا که با روپوش و مقنعه
دانشگاهش نشسته بود سکوت را شکست و گفت :
- خب صحبت کنید، من صرفا " گوش خواهم داد
کمی صحبت کردم و بیتا هم گرچه قصد داشت سکوت کند اما گاهی نظراتی میداد . بعد
از ساعتی قرار شد که هفته بعد جلسه دیگری داشته باشیم .
بعد از آن بود که مادر و خواهران از من میپرسیدند :
- چی شد؟
و من جواب مشخصی نداشتم، تنها میگفتم :
- نهضت ادامه دارد
یا میگفتند :
- لباس بدوزیم
میگفتم : بدوزید به هر حال از لباس استفاده میشود
هفته بعد فرا رسید و باز صحبتها از سر گرفته شد، این بار بیتا بیشتر از قبل صحبت کرد
اما باز هم در پایان حدود دو ساعت، جلسه بعدی مقرر شد که هفته بعد برگزار شود .
فامیل بنده که از قرار جلسه سوم مطلع شدند گفتند :
- چه دختر باهوش و دقیقی
از دقت بیتا خوششان آمد . مادر و خواهران من در شهرستان بودند و بیتا را ندیده بودند
ولی از آنجا که خبر داشتند اهل جنوب است فکر میکردند که فردی سبزه با موهای
مجعد و به طور کلی شبیه مردمی که آنها به عنوان جنوبی انتظار دارند باشد . من هم که
اهل تعریف نبودم، حتی وقتى از مسافرتی میآمدم مادرم علاقه داشت که از چیزهایی که
دیده بودم یا جاهایی که رفته بودم صحبت کنم ولی وقتی با جواب چند کلمه ای مواجه
میشد که :
- همه خوب بودند
به من میگفت : بلبل !!
جلسه سوم هم برگزار شد و در پایان آن بیتا گفت :
- من فکر میکنم و دوشنبه اطلاع میدهم
آن روز چهارشنبه بود و من و البته سایرین منتظر نتیجه بودیم . دوشنبه هم فرا رسید،
دقایق و ساعتها گذشت اما خبری نشد . زن برادر من با خانم رحماندوست تماس گرفت،
حرفها را نصفه نیمه میشنیدم، وقتی صحبت تمام شد نگاه پرسشگر من به سوی او بود
که گفت :
- قرار شده آقای رحماندوست باهاش صحبت کنه
- جواب چه بوده؟
گفته من هیچ اشکالی نمیبینم اما تمایلی به این کار ندارم --
احساسی که در حال جوانه زدن بود داشت محو میشد . ظاهرا این مورد هم باید می
گذشت ! ، چه میشد کرد؟ .
چند روزی گذشت تا این که بیتا با صحبتهای اطرافیان برای ملاقات دیگری موافقت
کرد . البته هدف اصلی این بوده که بیتا نوعی آمادگی ذهنی برای ازدواج پیدا کند، حال
این نشد، دیگری ولی به هر حال باید از جایی شروع میشد . بیتا اگر چه تا آن وقت
خواستگاران متفاوتی داشت اما حاضر نشده بود با هیچ کدام سر میز مذاکره بنشیند .
موضوع بررسی مجدد را زن برادر من با لبخند اعلام کرد .
چند دقیقه از ساعت مقرر گذشته بود که صدای پایی در راهرو محل کار، توجه مرا
جلب کرد . نیم نگاهی کردم، خودش بود، سعی میکرد با آهسته حرکت کردن صدای
برخورد کفشش با زمین شنیده نشود . من و همکارم در اتاق بودیم . بیشتر به صحبتهای
عادی گذشت .
بیتا تردید و تزلزل زیادی داشت، از تماس تلفنی پرهیز میکرد و از طرف دیگر من
هم نمیتوانستم با خوابگاه که میپرسیدند تو که هستی و چه نسبتی داری، تماس بگیرم
و اینها همه در شرایطی بود که هیچ پاسخی داده نشده و نمیدانستم تکلیف چیست .
یک بار بیتا گفت :
- من هنوز هیچ احساسی ندارم و نمیخواهم در صورت مخالفت من، شما هم ناراحت
بشوید
گفتم :
- به هر حال یا میشود یا نه، اگر شد که ادامه میدهیم و شرایط فعلی خاطره خوبی برای
ما خواهد شد و اگر نشد هم این دوران برای من یک خاطره متأثر کننده خواهد ماند .
بیتا آرامتر شد اما دو نیروی متضاد در او در نبرد بودند، از طرفی در این مسیر مهم
قرار گرفته بود و از طرف دیگر هنوز احساس خاصی در او بروز نکرده بود . مانند گم
شده ای که نمیداند به کجا میرود .
مسیر ازدواج برای او همچون هزاران دختر دیگر نبود، بیتا غمی بزرگ داشت که نه
میشد هر کسی را شریک آن کرد و نه میشد آن را به فراموشی سپرد . او که روزها و
ساعات تنهایی را با اندوهی بزرگ و خلا ئی طاقت فرسا سپری کرده بود، برایش ورود به
راهی که دیگری هم مطرح میشد دشوار مینمود . گه گاه برای من به طور پراکنده از دو
برادرش که یکی ایمان و دیگری پیمان نام داشت چیزهایی می گفت؛ من بیشتر میشنیدم
و گرچه نمیدانستم که ایمان برادر بزرگتر بوده یا پیمان از او سوُال نمیکردم .
در این میان، یک مسئله خنده دار هم پیش آمد . من معمولا " کتاب یا مجله ای در
دست داشتم، یک بار هم اتفاقا " در خانه آقای رحماندوست کتابی با جلد سبز همراهم
بود . بیتا رنگ سبز آن را دید اما متوجه نشد که چه کتابی بوده و این که من آن را برده ام .
چندی بعد مجله ای با جلد سبز برایم آورد که :
- مجله تان را جا گذاشتید و من برایتان آورده ام
- این مال من نیست !
نگو که همزمان یک مجله روانشناسی که اتفاقا " بحث زیادی هم در مورد ازدواج و همسر
و از این مطالب در آن بود روی میز اتاق آقای رحماندست قرار داشت، بیتا فکر کرده بود
من آن را جا گذاشته ام و با مطالعه آن تصور کرده بود این چه جور آدمیست که هنوز
هیچی نشده از این چیزها میخواند ! اما وقتی به اشتباه خود پى برد جریان تقریبا "
برعکس شد، مجله ای را به من داد که در آن از این مسائل صحبت شده بود . البته من
چندان علاقه ای به بحث های روانشناسی ندارم و برای همین آن مجله را مطالعه نکردم .
مادر و خواهر من مشتاق دیدن بیتا شده بودند، چند شاخه گل گرفته شد و وقتی در
چوبی خانه آقای رحماندست باز شد نگاههای نگران هر دو طرف به هم افتاد . جالب آن
که در هر دو اثر خوبی گذاشت، بیتا هم خواهر من را شبیه یکی از خاله های خود یافت .
آهسته آهسته بیتا از آن حالت بیتفاوتی خارج میشد، گر چه هنوز راه درازی در
پیش بود . در طی دو سه ماه، او در نهایت دقت و با رعایت همه جوانب یک دو بار با خانم
رحماندوست به خانه ما آمدند و در آخرین بار بود که سرانجام گفت :
- من فکرهایم را میکنم و باید نظر خانواده را هم جویا شوم تا بتوانم جواب دهم
- کی با خانواده صحبت میکنید؟
- باید به دزفول - اندیمشک بروم و حضورا " با آنها مطلب را عنوان کنم تلفنی نمیشود
احتمالا " عمو رحیم مخالفت کند گر چه در جریان شما هستند و میدانند که من
صحبتهایی کرده ام
- آقای رحماندست میتواند با ایشان صحبتی بکنند
- نظر بدی نیست
باز هم باید صبر میکردم، با گذشت سه ماه از اولین آشنایی، هنوز هیچ چیز معلوم
نبود . آقای رحماندوست با آقا رحیم - عموی بیتا - تلفنی صحبت کرد، مشکل کلی از لحاظ
اصل مسئله نبود اما طبیعتا " آنها میخواستند اطلاعات بیشتری از من داشته باشند .
از فامیل پدری بیتا که در استان خوزستان ساکن بودند من چند اسم را بیشتر شنیده
بودند و میدانستم که بیتا به نظر آنها و به خصوص عموی خود توجه خاص دارد . به هر
حال دی ماه و تعطیلی دو هفته ای پیش از امتحانات بیتا فرا رسید و او به سمت جنوب
حرکت کرد . من هم در همین ایام به شهرستان سفر کرده بودم و در ضمن انتظار تماس
تلفنی او را داشتم .
یک شب تلفن به صدا درآمد و مرا خواستند . آقایی که بعد دانستم شوهر عمه بیتا به نام
آقای آگهی بوده از پشت خط بعد از سلام و احوالپرسی گفت :
- ما توصیف شما را از بیتا شنیدیم اما لازم است که شما خودتان و یا به همراه یک فرد
دیگر به اینجا بیایید تا بیشتر آشنا شویم
- باشه، خدمت خواهم رسید
- ما در تعطیلات بعد از امتحانات بیتا، اوایل بهمن ماه منتظر شما هستیم
- ان شاءالله خواهم آمد
به این ترتیب به جنوب فرا خوانده شدم . واقع شدن در مرکز توجه و نیز حضور در
جای ناآشنا برایم خیلی دشوار بود . اما اکنون نه تنها باید به شهری میرفتم که تنها در
زمان جنگ یک دو بار از آن عبور کرده و نامش را شنیده بودم بلکه کسانی را ببینم و با
آنها صحبت کنم که نه میشناختم و نه دیده بودم . جاده ای مه آلود پیش رو بود که یک
قدمی را هم نمیشد دید .
بیتا بازگشت و به امتحانات مشغول شد، در این فاصله چند بار مشترکا " به منزل آقای
رحماندوست دعوت شدیم .
روزها به سرعت میگذشت، بهمن ماه، ماهی که بیتا، پدر، مادر و دو برادرش را در آن
از دست داده بود و ماهی که قرار بود من به جنوب بروم آغاز شد .
از میدان ونک برای خرید بلیط رد میشدم که به ناگاه در میان جمعیت بیتا را دیدم
که به سمت دانشگاه میرفت . خیلی خوشحال شدم . ده دقیقه ای قدم زدیم .
بیتا گفت :
- خانواده من با اطلاعات فعلی که به آنها داده اند در مورد میزان تحصیلات نظر دارند که
بیشتر باشد
- خب من هم علاقه به آموختن دارم اما باید دید که شرایط چه اقتضا میکند، صرفا "
داشتن مدرک و عنوان که ارزشی ندارد
- میدانم، اینها برای من مهم نیست اما برای آنها هست
- چطور؟
- آخر کسانی آمده بودند که از لحاظ ظاهری عناوینی مثل دکتر و مهندس داشته اند و
من جواب رد داده ام، حالا که آنها شما را نمیشناسند به طور طبیعی شرایط ظاهری را
هم مقایسه کرده اند
- من حرفی ندارم همانطور که گفتم اگر شرایط مساعد باشد، علاقمند هستم
به دفتر فروش بلیط رسیدیم . مناسبترین و نزدیک ترین زمان به وقت مقرر، چهارشنبه بود
و برگشت روز جمعه، به بیتا نگاه کردم، سری تکان داد که باشد، گر چه سه روز، زیاد
مینمود .
گفتم : چرا گرفته به نظر مىرسید؟
- هیچی
- نه یک چیزی هست
- خب، نمیدانم چه پیش خواهد آمد
- هر چه خدا بخواهد
- با توجه به ساعت حرکت فکر میکنید چه ساعتی میرسید؟
- برای این که زود نرسم به اهواز میروم و بعد از ساعتی راه میافتم، دو ساعت هم راه
داریم بین اهواز و اندیمشک، حدود 9/5 میرسم
بیتا به سمت دانشگاه رفت و من به سمت خانه .
سرانجام روز موعود فرا رسید، بیتا زودتر رفت و من چند روز بعد از او به سمت اهواز
حرکت کردم . ساعت حرکت 4:30 صبح بود . میرفتم درحالی که نمیدانستم و این
ندانستن حالت تسلیم به قضا را در من به وجود آورده بود . نمیخواستم به پایان کار فکر
کنم . اگر پایان آن را حتما " مثبت تصور میکردم آن وقت ممکن بود خداوند کریم برای
امتحان بنده اش، آن را به شکل دیگری درآورد یا حداقل یک پیچ اساسی در آن بیاندازد .
از طرف دیگر ناامید هم نبودم، نباید هیچ طرفی بر دیگری غلبه مىکرد . مثل کسی بودم
که در جریان رود، خود را به آب سپرده است، رودی سرد، قوی، آرام و پر هیبت .
هواپیما روی باند سرعت گرفت و لحظاتی بعد سفیرکشان در تاریکی قبل از طلوع از
زمین برخواست، افراد زیادی در آن بودند هر کدام با سودایی و فکری و فردایی . دقایق
سپری میشد تا آن که ساعتی بعد، از پنجره هواپیما روشنـایــی مشعل های پالایشگاه
اهواز دیده شد که در آسمان تیره نفس میزدند، پیاده شدیم . بوی جنوب، نسیم گرم و
مرطوب آغشته به بوی نفت به مشام میخورد .
پلکان فلزی در آن سپیده دم مرطوب بود . وقت نماز صبح شده و من این را به فال نیک
گرفتم .
هوا تاریک و روشن بود، قبلا " تصمیم گرفته بودم ساعتی در شهر گردش کنم تا وقتی
که همه بیدار باشند به مقصد برسم اما هوا هنوز تاریک بود و نمیشد داخل شهر رفت
بنابراین به متصدی تاکسی ها گفتم :
- میخواهم به اندیمشک بروم
- باید به سه راهی خرمشهر بروید
راننده تاکسی مرد چاقی بود که غر میزد :
- برگشتنی مسافر نیست
از روی کارون رد شدیم، نور چراغها به شکل نیزه هایی لرزان و رنگارنگ روی آب
منعکس میشد، به رودخانه سلام کردم، گر چه هیچ رودخانه ای برای من زاینده رود
نمیشود اما کارون هم با نام اهواز و جنگ درهم آمیخته و هویتی بیش از یک رود یافته
است و اینک که به سوی آینده میرفتم بوی دوست را هم میشد از آن استشمام کرد .
به میدانی بزرگ رسیدیم، راننده سوارى ها فریاد میزدند :
- اندیمشک - دزفول
مردی لاغراندام با لباس و چفیه عربی آن سوی میدان کنار ماشین بزرگ خود ایستاده
بود . کم کم مسافران گرد آمدند و ماشین حرکت کرد، در راه آفتاب طلوع میکرد . در نور
صبحگاهی درختها و روستاها به تدریج شکل میگرفتند . دو طرف جاده نایلون های طویلی
که روی بوته ها کشیده بودند، شبیه مارهای بزرگی به نظر میرسیدند که در آفتاب
خوابیده باشند . در افق، مه دود مانندی پراکنده شده و اندکی بوی نفت به مشام میرسید .
تابلوها کم شدن فاصله را نشان میدادند تا سرانجام بعد از حدود دو ساعت به اندیمشک
رسیدیم . ماشینی بوق زد، آدرس را گفتم و راه افتادیم .
کوچه را پیدا کردم اما در آدرسی که بیتا به من داده شماره پلاک نبود ولی نوشته بود
" در طوسی رنگ " . آنجا دو در طوسی بود؟ !. اعلامیه سالگرد مرحوم حاج کریم نفیسی -
پدربزرگ بیتا - مرا از شک بیرون آورد . از جوی کوچکی با آب سبز رنگ رد شدم و زنگ
زدم . صدای پایی آمد . آیا بیتاست؟ گرچه دو ساعتی زود رسیده ام .
خانم جوانی که چادر به سر داشت در را باز کرد .
- ببخشید، منزل آقای نفیسی
با سر تأیید کرد و به داخل رفت، فکر کردم رفته بیتا را صدا کند اما خانم مسنی را دیدم
که با نگرانی از لای در مرا ورانداز مىکرد . باید دایه باشد .
- بفرمایید تو
- اجازه هست
فکر کرد میگویم بیتا هست، پاسخ داد :
- اونم مییاد
حیاط کوچکی بود با یک درخت نارنج . در آن صبح گنجشکها با سر و صدای فراوان میان
شاخه های آن جنب و جوش میکردند . داخل اتاق کوچکی شدم . کتابخانه ای در گوشه
اتاق جلب توجه میکرد و نشان میداد اتاق بیتا همینجاست، چراغ والر در هوای خنک
صبحگاهی روشن بود، در گوشه دیگر اتاق هم تلویزیون کوچکی خودنمایی میکرد .
خانه ای قدیمی که رشد و ازدواج هشت فـرزند را به خود دیده و کم کم غبار ایام، قامتش
را فرسوده میکرد . آقای جوانی وارد شد و روبوسی کرد نپرسیدم کیست احتمالا " باید
فامیل باشد .
- خب تهران چه خبر
- سلامتی
- هوا چطوره ...
من هم با دقت جواب میدادم بعدا " فهمیدم آن آقا مستأجر دایه است و برای تنها نبودن
آمده، آن کسی هم که در را باز کرد، خانمش بود . اتاقهای آنها هم در همان حیاط بود
همان محلی که پدر و مادر بیتا اولین سالهای زندگی مشترک را در آن سپری کرده بودند .
دایه نگران بود، چند بار آمد و رفت، سعی میکرد با تلفن با جایی تماس بگیرد و آخر
موفق شد . آهسته گفت :
- بیا بعدا " میگویم
آقای همسایه با ماشین ژیانش که به آن ژى - ام - و میگفت به دنبال بیتا به خانه عمو
رحیم رفت و دقایقی بعد چهره آشنای او که اثراتی از خواب در آن هویدا بود پشت پنجره
ظاهر شد .
- فکر نمیکردم زود برسید
- وقتی به اهواز رسیدم هوا تاریک بود، دیگه راه افتادم
- ببخشید اتاق چندان تمیز نیست، دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم، گذاشته بودم امروز
تمیز کنم
- خوبه، مهم نیست
در حال صحبت بودیم که قامت بلند عمو رحیم با نگاهی نگران و مستقیم در چشمان
من نقش بست . به نظرم آمد ارتباط با او برایم مشکل خواهد بود . روبوسی کردیم و
نشستیم، من با آقای همسایه کمی صحبت کردم . با دعوت عمو برای رفتن به خانه ایشان
برخواستیم .
وقتی رسیدیم، زن عمو، یک از دختران و پسر کوچکش نوید با موهای نارنجی رنگ در
یک خط ایستاده بودند تا فرد موصوف را ببینند . نوید با نگاهی غریبانه اما خندان من را
ورانداز میکرد . از همان ابتدا با آنها احساس راحتی کردم .
روز به تدریج طی شد، شعاع آفتاب که از پنجره بزرگ حیاط به داخل اتاق میتابید
کشیده تر میشد، دایه هم آمد . عمو سوُالات پراکنده ای درباره حقوق و کار من کرد . به
هنگام شام عمه عزت و همسرش آقای آگهی، که بیتا به او را عموآگهی صدا میکرد وارد
شدند . صحبتها معمولا " پس از چند جمله به لهجه دزفولی برمیگشت .
بیتا با تأکید میگفت :
- دزفولی صحبت نکنید
گفتم : مسئله ای نیست میفهمم
گر چه بعضی از کلمات را به خصوص وقتی سریع ادا میشد نمیفهمیدم اما در کل مفهوم
جملات برایم مشخص بود
بعد از شام در دایره ای که من هم یک نقطه از محیط آن بودم نشستیم و سوُالاتی
پرسیده شد .
آقای آگهی گفت :
- شما چه درسی خوانده اید؟
- فلسفه
- درس منطق هم داشته اید
- بله، هم منطق قدیم و هم منطق جدید
سری تکان داد و گفت :
- پس نمیشود با شما صحبت کرد !
ادامه داد : چه کسی شما را به هم معرفی کرد
- آقای رحماندوست
- و ...
در فرصتی که بیتا به اتاق دیگر رفته بود عمو رحیم در توصیف بیتا گفت :
- در زمانی که ما همه بعد از آن جریان مانده بودیم چه کنیم، بیتا بعد از یک ماه درس را
از نو شروع کرد و با نمرات خوب جلو آمد و در دانشگاه هم قبول شد، او بود که به ما
دلداری مىداد به جای این که ما به او دلداری بدهیم
عمه عزت گفت :
- فکر نمیکنید با توجه به تفاوت فرهنگی مشکلی ایجاد شود
خواستم تا با مقدماتی توضیح بدهم که حرف توی حرف آمد و چند جمله بیشتر گفته
نشد .
عمه باز گفت :
- شما هیچ سوُالی در باره بیتا و گذشته او ندارید؟
سوُال قابل طرحی به نظرم نیامد و به علامت نفی سری تکان دادم
فکر میکنم عمه انتظار داشت من هم سوُالاتی بپرسم و نپرسیدن من کمی او را متعجب
کرد . میشد تصور کرد من کسی هستم که بدون داشتن ملاکهای مشخص و شناخت،
انتخابی کرده ام . اما انتخاب برای آنها بسیار مشکل بود، هر کدام خود را مسئول حس می -
کرد آن هم مسئولیتی سنگین در قبال برادری که داغ فقدان او و خانواده اش همچنان در
عمق دلهایشان باقی بود .
در تهران به بیتا گفته بودم که میخواهم تا سری به مزار پدر و برادر او بزنم، به هر
حال به احترام ایشان باید کسب اجازه - هر چند که من قادر نبودم پاسخ آنها را بشنوم -
میکردم . بیتا به آرامی این مطلب را با عمو رحیم درمیان گذاشت . او هم قبول کرد که مرا
به آنجا، یعنی به مدفن شهدای دزفول که به آن بهشت علی میگویند ببرد . با نزدیک
شدن به نیمه شب ، عمه و آقای آگهی به منزلشان در دزفول برگشتند و من هم در اتاقی
که برای خواب آماده شده بود رفتم . صدای همهمه خفیف گفتگو به گوش میرسید . در
تاریکی اتاق نور سرخ و گرم دو میله حرارتی در گرم کن برقی میدرخشید، پلکهایم بسته
شد و به خواب رفتم .
صبح فردا وقتی آفتاب در اتاق سرک کشیده بود به هال دعوت شدم، نوید کمی
آشناتر شده و نزدیکتر میآمد، وقتی با ساعت نور را روی دیوار منعکس کردم به دنبال آن
میدوید تا بازتاب نور را بگیرد . پس از صبحانه با عمو در هوای مطبوع صبحگاهی حرکت
کردیم . در خیابان خانه های سازمانی، درختهای شاداب و سرسبز، سر به آسمان داشتند،
در دوردست چند نخل تزئینی بلند دیده میشد، هوا بسیار مطبوع و ملایم بود . قدم زنان
به سوی محل ماشین ها که یک کیلومتری فاصله داشت حرکت میکردیم . جسته و
گریخته عمو رحیم در مورد حادثه بانک کشاورزی که منجر به شهادت خانواده بیتا به
همراه نگهبان بانک شده بود مطالبی ذکر کرد .
- در این حادثه چند ساعت با سارقین درگیر بوده اند، خیلی دردناک بوده است و ...
من در عین کنجکاوی، شنونده بودم، آنقدر نزدیک نبودم که بتوانم آزادانه سوُال کنم .
سوار تاکسی آبی رنگ اندیمشک - دزفول شدیم، این دو شهر تنها 5 کیلومتر فاصله
دارند . در راه عمو رحیم درباره ساختمانهای اطراف جاده توضیح میداد، بیمارستانی که
دراویش ساخته بودند، پایگاه هوایی و ... در دو سوی جاده هم، به خصوص در سمت چپ،
انبوهی از درختان بلند و سرسبز دیده میشد .
جلوی یک خیابان متوقف شدیم و من تصور کردم برای ادامه صحبت به منزل آقای
آگهی میرویم اما کمی که در آن خیابان جلو رفتیم منظره سنگ مزارها که در سینه کش
یک تپه سبز و کم ارتفاع قرار گرفته بودند دلم را به درد آورد . به سمت قطعه شهدا
حرکت کردیم، صدها پرچم سه رنگ با تصاویر صدها شهید، گویی باغی زنده و پرطراوت
بود که نشانی از خاموشی و سکون گورستان را نداشت . بعد از مسافت کوتاهی سنگ مزار
آقا رحمان و پسرش پیمان و تصاویر آن دو را دیدم . سرم را پایین انداخته و فاتحه ای برای
هر یک خواندم، فکر میکردم با ایشان صحبت خواهم کرد اما در آن لحظه جز ذهنی
مشوش و آشفته و باطنی ملتهب نداشتم . روی سنگ مزار آقا رحمان نوشته شده بود :
***
آرامگاه شهید عبدالرحمان نفیسی رئیـس بانک کشارزی شعبه همدان فرزند کریم که در
سحرگاه سالگرد پیـــــروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن ماه 1368 در حالی کــه از
خود و همسـر و دو نوگل تازه شکفته اش پیمـان و ایمان نفیسی گذشت تا بیت المال
مردم و شرف و انسانیت پاسداری نمایـد به فجیع ترین نوع بدست دیو جهالت و بیخبری
در سن 42 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد .
سینه از آتش دل در غم جانــانه بســوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بســوخت
تنــــم از واسطـــه دوری دلبـر بگداخــت
جانـــم از آتــش مهــر رخ جانانه بسوخت
***
با اشاره عمو کمی بالاتر رفتیم و در قطعه روبرو بر خاک پدر آقا رحمان، آقای حاج
کریم نفیسی فاتحه خواندیم، روی سنگ مزار ایشان یک کتاب که از وسط باز شده بود
حک کرده بودند، یک سمت آن سال تولد ایشان با شمع روشن و سمت دیگر سال فوت با
شمع خاموش نشان داده شده بود . کمی آرامتر شدم .
مزار مادر و برادر کوپکتر بیتا در قطعه شهدای باغ بهشت همدان قرار داشت .
عمو گفت :
- رحمان اول که میوه میگرفت به نگهبان ها مىداد، خیلی به اونا مىرسید ...
راه افتادیم، عمو کم کم زمینه صحبت را عوض کرد و مناره سبز قبا را نشان داد . از
روی پل رودخانه دز رد شدیم . در حوالی بازار کهنه دزفول با یک تاکسی به سمت خانه
آقای آگهی حرکت کردیم . دزفول شهری با پیشینه کهن است که در کنار خانه های
جدید، کوچه ها و محله های بسیار قدیمی هم دیده مىشود . کلماتی هم خاص خود دارند،
مثلا " به گنجشک میگویند بنگشت و یا به پرستو مىگویند قندر و ...
بیتا زودتر رسیده بود، کمی نشستیم .
بعد از نهار با آقای آگهی بیرون رفتیم، هوای بهمن ماه دزفول بهاری و خیابانها خلوت
بود . پسر کوچک آقای آگهی را به مهد کودک سپردیم .
آقای آگهی گفت :
- ما بیتا را دختر خودمان مىدانیم و او فرد خاص است، شوهر هر فرد باید از لحاظ سواد
و سن و مال از او برتر باشد
من فکر کردم شاید این مطلب زمینه ای باشد برای دقت در تفــــاوتهای احتمالی، گفتم :
- این امور مطلق نیست، هدف اصلی زندگی باید معنویت باشد
- درست اما زندگی واقعی با زندگى آرمانی متفاوت است
- از لحاظی بله اما ما آرمانهای خود را دنبال مىکنیم و آنها اهداف و ایده آل ما هستند،
پس در زندگی روزمره هم دخالت دارند ...
در برگشت عمه گفت :
- ما کسی را مىخواهیم که اگر بالاتر از بیتا نباشد حداقل همسنگ او باشد و او را بفهمد .
شوهر بیتا اول باید برای او پدر بعد مادر بعد برادر و بعد شوهر باشد و بتواند جای خالی
آنها را پر کند ...
روز به تدریج به شب رسید، دومین روز اقامت من هم سپری شد . وقتی بــرای خواب
رفتــم، صـدای گفتگو که گاه با خنده توأم میشد به گوش مىرسید . صبح وقتی عمو
بیرون مىرفت گفت :
- اگر صحبتی دارید با بیتا بکنید
من معنی این اشاره را نفهمیدم، اندکی بعد بیتا آمد و گفت :
- بفرمایید در اتاق پذیرایی بنشینید
- نه همینجا خوبه
تکرار کرد :
- بفرمایید اتاق پذیرایی
حس کردم این تنها یک تعارف معمولی نیست، بیتا آمد و در را بست، صحبتی در پیش
بود . منتظر شدم .
بیتا گفت :
- نظر شما درباره خانواده من چیست؟
- خیلی خوب و مهربان
- خب پس مشکلی نیست
- چه چیز؟
تکرار کرد :
- مشکلی نیست
آنگاه بود که متوجه شدم توافق کلی به وجود آمده، نمیشد گفت خوشحال بودم، یک
احساس بىشکل و شناور، اما دلچسب !. رفتار عمه و آقای آگهی به شکل محسوسی تغییر
کرده و دوستانهتر شد، تا آن که بعد ازظهر با بدرقه عمو و آقای آگهی به ایستگاه
ماشین های اهواز رفتم تا ساعاتی بعد در غروب آفتاب به سمت تهران بازگردم .
غیبت کدام است و حضور کدام
وقتی چشم نمىبیند و قلب مىبیند غایب است یا وقتی قلب نمىبیند و چشم مىبیند،
حاضر؟
تو هستی، وفتی از خواب برمىخیزم، وقتی به خواب مىروم
وقتی آفتاب طلوع مىکند، در شعاع درخشنده خورشید
وقتی ابر مىشود در دلتنگی های ابر
وقتی باران مىبارد، در قلب مرطوب قطره ها
وقتی برف مىبارد، در سپیدی پاک برف
تو هستی در سیمای آدمها، تو هستی در قابهای روی دیوار، تو هستی در آینه پندار
پس چگونه غایبت بنامم که هستی
اما نیستی وقتی که دستهای دلتنگیم به دنبال دستهای عاطفه توست
وقتی نگاهم، نگاه تو را نمىیابد
وقتی خون سرخ کلامم را در گونه های شرمگین تو نمىبینم
پس چگونه بگویم هستی که ابرهای دلتنگی آفتاب رویت را پنهان کرده اند
تو هستی گر چه نیستی و نیستی گرچه هستی
اما هر جا که هستی خدا یار تو باد
***
سرانجام یکی از وقایع بسیار مهم زندگی من داشت شکل مىگرفت و این ها همه در
شرایطی بود که یک فرد خاص مطرح بود، همان چیز مطلوب .
دیگر بیتا محدودیت کمتری برای ملاقات داشت، اما هنوز با وجود موافقت کلی اعلام
شده، رفتار من مورد توجه بود، مسئله ای که من از آن غافل بودم و تصور مىکردم که
دیگر شناخت مورد لزوم پیدا شده است .
به علت طبیعت مردها که معمولا " به ظرایف امور توجه نمىکنند، اهمیت دادن به
مسائل معنوی و علاوه بر آنها تحصیل در رشته فلسفه که تأکید بر تفکر دارد، همچنان
اهمیت لازم را به امور ظاهری نمىدادم، در حالی که بیتا با توجه به حساسیت مسئله
انتخاب به شکلی متفاوت نگاه میکرد، ممکن بود هر صحبت یا نظری مورد تحلیل و
توجه واقع شود . در جایی که معمولا " آقایان سعی مىکنند با توجه به امکاناتشان طرف
مقابل را به جاهای سطح بالا ببرند و هدایای مختلفی بخرند، من نه تنها این کار را نکردم
بلکه برعکس از این مکانهای به اصطلاح سطح بالا انتقاد هم مىکردم .
بیتا به علت این که شناخت لازم را پیدا نکرده بود، این بیاهمیتی را به معنای
گرایش به سادگی تفسیر نکرد . فردای روزی که ما درباره مراسم عید صحبت مىکردیم
قرار بود با محل کار من تماس بگیرد . از موقع مقرر گذشت، یک ساعت، دو ساعت، نگران
شدم و اولین کسی که فکر کردم شاید اطلاعی از او داشته باشد خانم رحماندوست بود . با
ایشان تماس گرفتم :
- ببخشید از بیتا خبری ندارید قرار بود با من تماس بگیرد
- مسئله ای هست که باید با شما صحبت کنم
فهمیدم که چیزی شده، با نگرانی پرسیدم :
- مگر چه چیزی اتفاق افتاده؟
- بیتا امروز صبح کلاس نرفته و با ناراحتی زیاد اینجا آمده بود
- چطور؟ !
با لحن آزرده گفت :
- چند مسئله پیش آمده، من هم به بیتا گفته ام که شما در مرحله آشنایی بودید، هنوز
کهچیزی نشده .. ؟ !
به یکباره همه چیز متزلزل شد، کلماتی را که مىشنیدم قبول کردنش بسیار مشکل
بود، آن هم بعد از نزدیک به شش ماه از آشنایی، بعد از رفتن و دیــدن خانواده و بعد از
آن موافقت، اما حقیقت داشت . بیتا دور میشد و مىرفت . قبول این مسئله برایم کاملا "
دشوار بود . آن گیری که از آن فرار مىکردم آخر مرا پیدا کرد .
گفتم : میتوانم با خود بیتا صحبت کنم؟
- اگر بتوانم او را راضی کنم
دیگر دیدن او هم چیزی شده بود خارج از انتظار، فکر کردم مىتوانم تا خود اهواز را هم
پیاده طی کنم تا بتوانم این موضوع را روشن کنم اما چه سود؟
قرار شد من به منزل آقای رحماندوست بروم تا مشکل ایجاد شده بیان شود . ساعات
سختی بود، اینها همه به یک طرف، مادر، خواهر و سایرین از من درباره این که عید چه
مراسمی باشد آیا عقد باشد یا نامزدی؟ چه باید برد؟ چه کسانی هستند؟ و ... مىپرسیدند .
مادرم داده بود چیزهایی را آماده کنند و خواهر کوچکم هم به تهران آمده و علاقه داشت
بیتا را ببیند و من باید به همه آنها جواب مىدادم بدون آن که متوجه مشکل پیش آمده
بشوند .
مادرم مىگفت :
- آخـر مـا باید بدانیم، اگر عقد باشد باید لوازمی تهیه کرد، وقت هم دارد مىگذرد
یک کمی دیگه صبر کنید --
در حالی که خودم نمىدانستم چه خواهد شد آنها را مىدیدم که خود را آماده مى
کنند . ابتدا فکر کردم شاید همه چیز از دست رفته باشد اما پس از ساعتها، شعله
اندیشه ای امیدوار کننده روشن شد، با خودم گفتم، شاید این کدورتی گذرا باشد، اما تنها
شاید؟
ساعت رفتن به منزل آقای رحماندوست فرا رسید، در حالی که کاملا " گرفته بودم سر
راه برای تکمیل مدارک شرکت در آزمون کارشناسی ارشد عکس گرفتم و به آنجا رفتم .
خانم رحماندوست اشکالاتی را که بیتا وارد کرده بود روی یک کاغذ نوشته و تک تک به
آنها اشاره مىکرد . آقای رحماندوست هم در حال درست کردن لامپ ها بود . ، از نگاهش
خواندم که میگوید :
- چرا سستی کردی ...
مواردی را اشاره کرد و من سعی کردم به آنها پاسخ دهم و در آخر قرار شد ایشان با
بیتا که با اصرار دوستانش برای مراسم ازدواج یک هم اتاقی خوابگاه به شمال رفته بود
صحبت کنند .
فردای آن روز هم نامه ای به عنوان خداحافظی خطاب به بیتا نوشتم که در آن نیات
اصلی خود را شرح دادم تا حداقل خاطره بدی از من نداشته باشد . شبی که قرار بود
نتیجه به اطلاع برسد با خانم رحماندوست تماس گرفتم و گفتم :
- من تلفن را پیش خودم آورده ام هر ساعتی از شب هم که شده به من خبر دهید
با لحن امیداورتری ثاسخ داد :
- باشه حتما "
انتظار آن شب چندان به طول نیانجامید و زنگ تلفن به صدا درآمد، صدای شاد خانم
رحماندوست به ناگاه تمام غمها را برد . طی چند روز بیتا مرور مجددی بر ماجرا کرده و
توضیحات داده شده هم رافع مشکلات شده بود . قرار شد فردای آن روز او را ببینم . هر دو
عذرخواه بودیم و هر کدام به علتی . بیتا از سفر شمال تعریف کرد و آنچه در آنجا گذشته
بود . روزهای بعد صحبتهای قبلی از سر گرفته شد .
- خب حالا عید چه مراسمی باشد؟
- به نظر من نامزدی باشه بهتره
- حرفی نیست، محل آن کجا باشه
- فکر مىکنم اندیمشک بهتره
- آخه ما که فامیلی اونجا نداریم، کسانی هم که از این طرف مىآیند جایی ندارن
- مسئله ای نیست ...
مادر من با منزل عمه عزت تماس گرفته و گفت :
- تعداد ما زیاد است اگر اجازه بدهید اینجا باشد
- مگر شما چند نفر هستید، اگر 200 نفر هم باشد مسئله ای نیست ...
خانواده ها همدیگر را ندیده بودند اما حسن ظن پیش آمده این مانع را برطرف کرده
بود . قرار شد ما حوالی دهم فروردین به سمت جنوب حرکت کنیم و این درحالی بود که
باز هم گره ای را در پیش رو داشتیم و آن هم مذاکرات معمول قبل از این مراسم است که
دیگر از دست ما خارج بود . گر چه همه چیز را به آن وابسته نکرده بودیم اما بروز اختلاف
مىتوانست حداقل تا ماهها تجدید نظر را به تأخیر انداخته و از زیبایی آن کاسته شود . باز
هم ابهامی در پیش بود . ما علاقه داشتیم که آقای رحماندوست با بیان شیوای خود باشند
و گره های احتمالی را باز کنند اما ورود میهمان به خانه آنها امکان حضورشان را از بین
برد .
تعداد افراد زیاد بود . در این کارها هم بزرگترها اصلا " اجازه دخالت نمىدهند، این
بدش مىآید، آن را باید گفت و ... علیرغم تمایل من به خاطر همان ملاحظات برادران،
خواهران و فرزندانشان، عمو، زن عمو، دایی من و خانواده هایشان به راه افتادند . هر بار نگاه
من به این جمعیت مىافتاد علاوه بر صحبتهایی که در پیش بود، از زیادی آنها نگران
مىشدم . نه به آن دفعه که یک تنه رفته بودم و نه به این بار !. کاری نمىشد کرد، ضمن
این که این اولین باری بود که تمام خانواده به همراه فرزندان و همسرانشان در یک سفر
جمعی با هم حرکت مىکردند و سفری خاطره انگیز را شکل مىدادند . در راه از برفهای
ملایر و سرمای آن عبور کرده و کم کم به جلگه های سرسبز خوزستان نزدیک شدیم،
رودخانه های گل آلود با درختچه های پرشکوفه کنار آن، درختان با جوانه ها و خاک مرطوب
و کوههای سرسبز، منظره ای چشم نواز را در پیش روی ما نهاده بودند . هر چند گاه توقف
مىکردیم تا به هم برسیم، ظهر در خرم آباد بودیم . نزدیک غروب اندیمشک پدیدار شد .
به گلفروشی رفتیم . دایی من که در امر تزئین گل سررشته داشت شروع به کاوش گلها و
سبدهای گل کرد درحالی که دو جوان گلفروش با تعجب و لبخند او را ورانداز مىکردند
به هم نگاه کردند اما وقتی دایی سر حرف را با گلفروش باز کرد و آنها دانستند که او هم
در این امور دستی داشته شروع به تعارف کردند :
- ما دست نمىزنیم خودتان تزئین کنید و ...
این در حالی بود که دلم شور مىزد و مىخواستم که زودتر این کار تمام شود . سرانجام
خودشان دست به کار شدند . دقایق به کندی مىگذشت و گلها با تأنی، دانه دانه، در سبد
چیده مىشد . برای پرسیدن آدرس و اطلاع از رسیدن با منزل عمو تماس گرفتم، بیتا
گوشی را برداشت :
- داشتیم نگران مىشدیم
- گلفروشی هستیم
- من خوب یادم نیست کجا باید مىآمدیم
- همان سمت راه آهن، مىخواهید از عمویم بپرسید
- نه، مىآییم
بالاخره سبد گل تمام شد و ما در تاریکی به سمت راه آهن حرکت کردیم، تشخیص
نمىدادم که کدام خیابان است، چند بار وارد خیابانی شدیم و وقتی علامت آشنایی دیده
نمیشد همه با هم مىایستادند و دور مىزدند و راه دیگری را در پیش
طبقه بندی: داستان،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 بهمن 1386 توسط
محسن