داستان و حکایات رهیار
رژیم غذایی میمون ها

روزی گروهی از میمون ها تصمیم گرفتند که به مدت یک روز رژیم غذایی بگیرند.
یک میمون کوچک پیشنهادی کرد: "قبل از این که این کار عظیم را شروع کنیم، فکر می کنم باید غذاهایی را که پس از تمام شدن رژیم غذایی می خوریم، آماده کنیم.".
 
- "راست می گویی!" میمون ها دیگر با حرف های میمون کوچک موافقت کردند و برای جستجوی غذا به جنگل رفتند. زمانی که همه برگشتند، محوطه زندگی شان پر از موزهای خوشمزه و تازه شد.
 
میمون کوچک دوباره پیشنهاد کرد: "فکر می کنم، قبل از آن که رژیم غذائی را شروع کنیم، این موزها را تقسیم کنیم. به این ترتیب فردا دیگر برای تقسیم کردن موزها، وقتمان تلف نمی شود. تصور کنید، در آن موقع چقدر گرسنه خواهیم بود!"
 
- " درسته! چقدر باهوشی!" میمون ها دوباره موافقت کردند و موزها را یکی یکی تقسیم کرده و هر یک از آنها سهم خود را گرفت.
 
کمی بعد میمون کوچک دوباره گفت: .......... (بقیه داستان در ادامه مطلب)
 
 
" چرا پوست موز را نکنیم تا بهتر آماده شویم؟"
یک میمون چاق قبل از همه با او موافقت کرد: "باشه، پوست موزها را بکنیم!"
شاه میمون ها چند دقیقه فکر کرد و گفت: باشه، پوست موزها را بکنیم، اما به هر حال نباید آن را بخورید.
میمون ها شروع به کندن پوست موزها کردند، به زودی محوطه پر شد از موزهای سفید خوشمزه ای که برق می زدند. آب دهان میمون ها راه افتاده بود و منتظر بودند هر چه زودتر برنامه عظیم رژیم غذایی خود را شروع کنند و بیشتر از آن منتظر پایان آن بودند.
 
باز همان میمون کوچک گفت: "چرا موزها را در دهانمان نمی گذاریم تا به محض این که رژیم مان تمام شد، آنها را بخوریم؟"
 
همه میمون ها به پادشاهشان نگاه کردند. پادشاه میمون چند دقیقه دیگر فکر کرد و گفت: اگر آن را نخورید، چرا نشود؟ از همین حالا به فرمان من رژیم غذایی شروع شد!"
 
میمون ها موزها را در دهانشان گذاشتند و رژیم غذایی را آغاز کردند. اما بعد از مدتی از موزی که در دهانشان بود احساس ناراحتی کردند. در حالی که به یکدیگر نگاه می کردند، منتظر گذشت زمان بودند.
 
نیم ساعت به این ترتیب گذشت. دهان میمون ها پر از آب شده بود و دیگر آب از لب و لوچه شان می ریخت. وقتی سعی کردند آب دهانشان را کمی قورت دهند، موز هم با آن در گلویشان ناپدید شد.
 
و در این جا رژیم غذائی میمون ها به پایان رسید.
 
دوستان عزیز و همراهان رهیار، بعضی وقت ها ما هم برای انجام کاری بارها به خودمان قول می دهیم اما کم کم به بهانه های مختلف تنها حداقلی از آن را باقی می گذاریم و وقتی مثل این میمون ها دیگر نمی توانیم آب دهانمان را کنترل کنیم، قول خودمان را می شکنیم.




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان،
دنبالک ها: داستان و حکایت رهیار،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 بهمن 1387 توسط محسن
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.کپی برداری از مطالب بدون اجازه مدیر سایت شرعاً و عرفاً مجاز نمی باشد.