تبلیغات
ریاضی-معما و سرگرمی - به یاد محمود رضا واعظی نسب! معلم فداکار
همه برایم  دست تکان دادند...
اما
کم بودند دستانی که تکانم دادند.
به حرمت تاثیری که بر همه ی فرزندان سرزمینت داشته و داری
هفته ات از امروز تا همیشه مبارک باد
روز معلم مبارک باد!

 
حتماً در ادامه مطلب روایت از خودگذشتکی یک معلم را بخوانید.

ایثار، آخرین درس آقا معلم
 
قبل از فوتبال در كنار هم ایستادیم و عكس یادگاری گرفتیم. من بودم و بچه ها و آقای واعظی نسب. آقای واعظی نسب معلم ماست. یا بهتر است بگویم، معلم ما بود. خدا بیامرزدش.
 
بعد از عكس، یاركشی كردیم.
آخرین عکس محمودرضا واعظی نسب آن روز قرار بود با كلاس چهارمی ها مسابقه بدهیم. باید میبردیم، چون آنها از ما
كوچكتر بودند، ولی ادعایشان دو برابر ما بود. البته آنها به دروازه بانشان (سجاد) مینازند. انصافاً كه دروازه بان خوبی است. بازی شروع شد. آقای واعظی نسب كنار زمین بود. گرم بازی بودیم كه من تشنه ام شد. رفتم آب بخورم. هنوز سیراب نشده بودم كه صدای عجیبی بلند شد. چیزی پیدا نبود، فقط دیدم تیر دروازه افتاده و همه بچه ها با حالتی
عجیب بالا و پایین میپرند و جیغ و داد میكنند. تندی خودم را آنجا رساندم. باورم نمیشد. آقای واعظی نسب زیر تیر دروازه افتاده بود. دیدم سجاد هم كنار دستش زمین خورده و شوكه شده بود. دست و پایش میلرزید و رنگش مثل گچ سفید شده بود. زبانش بند آمده بود. هر طوری بود تیر دروازه را بلند كردیم. مسئولین اردوگاه شهید رجایی هم آمدند.
آقای واعظی بیهوش شده بود. بچه ها تا آمدن ماشین، سر و صدا میكردند. آنها میگفتند انگار تیر دروازه داشته روی سر سجاد میافتاده كه آقا معلممان برای اینكه سجاد صدمهای نبیند، سجاد را هل داده تا تیرك به سرش نخورد، ولی خودش آن زیر گیر كرده و تیر دروازه به سر آقای واعظی خورده. خلاصه آقای واعظی را به بیمارستان 22 بهمن نیشابور بردند. همه بچه ها دست به دعا برداشته بودند. پشت در بخش ICU بیمارستان غوغایی بود. من كه اصلاً باور نمیكردم معلم مهربان و پر شر و شورمان اینطور بیصدا و بیحركت، روی تخت بیمارستان افتاده است. دكتر انوری، متخصص مغز و اعصاب، به مدیر مدرسه مان گفته بود هر كاری كه میشد، كرده اند و دیگر میماند دعای ما و لطف پروردگار.
 
یكشنبه، بیست و هشتم اردیبهشت ماه، خبر هولناكی، همه را غرق در ناامیدی كرد. دكترها میگفتند دیروز آقای واعظی مرگ مغزی شده. نمیدانستیم مرگ مغزی یعنی چه. از پرستارها پرسیدم كه مرگ مغزی یعنی چه؟ آنها گفتند دیگر امیدی به زنده ماندن او نیست. با شنیدن این خبر، دنیا روی سرمان خراب شد. بیچاره سجاد كه طاقت دیدن بچه های آقای واعظی را نداشت، چون آن بچه ها داشتند به خاطر زنده ماندن او یتیم میشدند. هیچكدام از ما طاقت دیدن آنها را نداشتیم. رفتیم خانه و از خدا خواستم تا معلم، نه بهترین دوستمان را شفا دهد. آقای واعظی، در كلاس پنجم مدرسه شهدای ابراهیمی تدریس میكرد و ما امسال در كلاس او بودیم. وقتی به یاد خاطراتمان میافتم، بغض گلویم را میفشارد.
 
دكتر انوری میگوید خانواده آقای واعظی میتوانند اعضای بدن او را به بیماران اهدا كنند، چون دیگر امیدی به زنده ماندن او نیست. وقتی خبر درگذشت او را شنیدیم، احساس كردم تنهاترین آدم دنیا هستم. دیگر چه كسی میتواند اینقدر خودش را در دل ما جا كند. او قرار بود آخر سال، تئاترمان را كه مدتها با ما تمرین كرده بود، روی صحنه ببرد. یادش به خیر، چه قدر سر كلاس اذیتش كردیم. خدا ما را ببخشد. وقت نشد از معلمان حلالیت بطلبیم، ولی مطمئنم كه او همه
ما را میبخشد. اصلاً مگر میشود آدمی مثل، ما را نبخشد، آدمی كه زندگی اش را برای ما گذاشت و رفت.
 
یادش به خیر، میگفت میخواهد آخر سال با نمایش تئاتر كلاس پنجم، همه را حیرتزده كند. میگفت ما خیلی خوب بازی میكنیم و خیلی زود حرفها و حركات او را میگیریم. فقط كمی شیطنت بچه ها او را عصبی میكرد. بگذریم.
 
آمدیم خانه. قبل از اینكه موضوع را به مادرم بگویم، دیدم او از همه چیز با خبر است. همه شهر این خبر را فهمیده بودند. هر جا میرفتی، صحبت از آقای واعظی نسب بود. اخبار صدا و سیما هم این خبر را اعلام كرد. نه، مثل اینكه همه ایران خبر را شنیده اند.
 
روز تشییع جنازه هم روز عجیبی بود. مدرسه ما تعطیل شده بود. پیر و جوان و مرد و زن آمده بودند، انگار همه شهر در تشییع جنازه آقای واعظی نسب آمده بودند. بیچاره بچه ها. بیشتر از همه دلم برای سجاد میسوخت كه توان دیدن این صحنه را نداشت. یكی یكی دوربینهای خبرنگاران به سراغ ما و سجاد آمدند. همه از ما میخواستند از آن اتفاق تلخ صحبت كنیم و اینكه آن روز چه اتفاقی افتاد كه اینگونه همه را حیرتزده كرده است. رییس جمهور و وزیر آموزش و پرورش هم پیام تسلیت داده بودند. آنقدر بهتزده بودیم كه بالاخره متوجه شدیم كه اتفاق بزرگی افتاده است. فرماندار نیشابور گفت: «نام یكی از میدانهای شهر نیشابور را واعظی نسب میگذاریم.»
با این همه سر و صدایی كه در كشور، به خاطر این قضیه به پا شده بود، فهمیدیم چگونه معلم ما در یك لحظه، ایران
را، حتی دنیا را مجذوب خود كرد. چه كرد كه اینگونه مردم و مسئولین به احترامش از دور و نزدیك میایند و میروند و او را یك قهرمان و یك انسان شریف و بزرگ معرفی میكنند. خبرنگاران، از چپ و راست سراغ سجاد را میگرفتند. آمدند سركلاس و با سجاد مصاحبه میكردند. سجاد در پاسخ خبرنگاران گفت: «من كلاس چهارم دبستان هستم و معلم ما آقای رضاییان است.» سجاد در مقابل سؤال خبرنگارانی كه از او اصل ماجرا را جویا بودند، گفت: «آنروز با دانش آموزان كلاس آقای واعظی نسب فوتبال بازی میكردیم و من دروازه بان بودم. پشت دروازه را نمیدیدم كه یك دفعه متوجه شدم، آقای واعظی به سمتم میدود و با پایش مرا پرت كرد. خودش را نتوانست نجات بدهد و دروازده افتاد رویش.»
 
بغض گلوی سجاد را گرفته بود. او خودش را مدیون معلم ما میدانست، ولی باز هم حرفهای خودش را ادامه داد: «آقای واعظی خیلی مهربان بود و وقتی این اتفاق افتاد، همه بچه ها گریه میكردند. آقای واعظی به تئاتر علاقه داشت و همه دوستش داشتند. وقتی این اتفاق افتاد، همه ناراحت بودند.»
 
وقتی خبرنگاران از او سؤال كردند كه میخواهی در اینده چه كاره شوی، گفت: «دوست دارم معلم شوم و مثل آقای واعظی ایثار كنم. آقای واعظی نسب قرار بود سال اینده معلم باشد، ولی من امسال از او درس خودگذشتگی را آموختم. من جانم را مدیون آقای واعظی میدانم.»
 
حرفهای سجاد همه ما را به گریه انداخت. ساعتها با خودم فكر كردم. به حرفهای سجاد، به آن اتفاق تلخ، نه، شاید آن اتفاق جاودانه، اتفاقی كه مثل یك درس بزرگ، به وسعت تمام خوبیهای دنیا در ذهن مادران و پدران و فرزندان ایران زمین ماندگار خواهد شد.
 
سجاد درست میگفت، تازه یادم میاید كه وقتی آقای واعظی به ما میگفت زندگی صحنه نمایش بزرگ است و همه ما بازیگران آن هستیم و باید سعی كنیم بهترین بازی را در مقابل چشم داور هستی انجام بدهیم، یعنی چه.
 
این آخر سالی، درس آخرش را داد و رفت. درسی كه نه تنها من، بلكه همه دانش آموزان و حتی بزرگترهای ما هم آن را فراموش نخواهند كرد. درس ایثار، فداكاری، از خودگذشتگی و جوانمردی. بله، این درس آخر معلم من بود. تا آخر عمرم به او افتخار خواهم كرد و داستان درس بزرگش را به فرزندان و شاید هم دانشآموزان خودم یاد خواهم داد.
 
از برخی مسئولین شنیدم كه قرار است، یك خیابان به یاد او نامگذاری كنند، ولی این كافی نیست. چگونه میتوانیم داستان پطرس را بخوانیم كه با انگشت خود، جلوی نفوذ آب به مزارع را گرفت و بعد از آن هم به خوبی و خوشی به زندگی اش ادامه داد؟ چگونه میتوانیم این درس را برای امتحان از بَر كنم؟ ایا ارزش كار او را میتوان با از خودگذشتگی معلم ما مقایسه كرد؟ از مسئولین میخواهم حداقل نام و یاد او و داستان فداكاری اش را كه به از دست رفتن جانش
منجر شد، در كتابهای درسی ما و ایندگان قرار دهند تا جوانان وطن به جای یك خارجی، آقای واعظی نسب را الگوی خود قرار دهند.
امیدوارم این اتفاق روزی بیفتد تا همه بچه ها، درس ایثار و فداكاری را از یك معلم ایرانی بیاموزند و به آن افتخار كنند.





طبقه بندی: عمومی،
برچسب ها: روز معلم، معلم،

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 توسط محسن

پنجشنبه 4 دی 1393 11:47 بعد از ظهر
من به خاطر آقای واعظی افتخار میکنم که یک جوینی هستم
محسن

پنجشنبه 2 مرداد 1393 05:07 بعد از ظهر
من همچنان بابت این واقعه ی غم انگیز متاسفم و همین طور تحت تاثیر قرار گرفتم. درود براین معلم فداكار.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
سه شنبه 13 خرداد 1393 12:27 بعد از ظهر
نام نیکو گر بماند زآدمی
به کزو ماند سرای زر نگار
محسن

سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 01:40 قبل از ظهر
داستان رو الان خوندم
واقعا تحت تاثیرقرار گرفتم
روحش شاد
محسن

یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 07:43 بعد از ظهر
بله ، همین طور است.

خدا ایشان را بیامرزد. روحشان شاد.

به هر حال هیچ وقت فراموش نکنید که " همه ی آمده ایم که برویم. "
محسن

احسن
و برنده اون کسی هست که نامش به یادگار بماند
ممنون
جمعه 19 اردیبهشت 1393 09:15 بعد از ظهر
خدا ایشان را بیامرزد.
به عنوان یک سوال مهم و ارزشمند که باید به آن فکر کنید، آیا در طول این چند سال از خودت پرسیدی چرا ایشان این کار را انجام دادند؟

جواب این سوال به خودی خود به شما درس بزرگی می دهد.
محسن

به همه ما درس میدهد
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 12:48 قبل از ظهر
سلام پیرمرد
روزت مبارک انشاالله همیشه زنده باشی و امتحانای آسون آسون از بچه ها بگیری .

چاکر آقا محسن بی وفا
فدایی داریییییییی
محسن

سلام فرزند
ممنون از لطفت
جمعه 12 اردیبهشت 1393 07:26 قبل از ظهر
سلام و عرض ادب
داستان زندگی معلم ایثارگر رو که خوندم هر چی سعی و تلاش کردم تا جمله ای پیدا کنم تا بتونم شده با بازی با کلمات هم روز این عزیزان رو تبریک بگم نشد فقط میتونم بگم

می دانی !

بعضی ها را هر چه قدر بخوانی خسته نمی شوی

بعضی ها را هر چه قدرگوش دهی عادت نمی شوند

بعضی ها هر چه تکرار شوند باز بکرند و دست نخورده

دیده ای! شنیده ای!

بعضی ها بی نهایت اند

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
محسن

پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 10:09 بعد از ظهر
عرض سلام و عرض تبریک بمناسبت روز بسیار با ارزش و معنوی معلم.
..... معلمین بزرگ انسانهائی هستند که استعدادهای بخصوصی دارند و میتوانند دانش آموزان خود را به سرزمینهائی هدایت کنند که خودشان هرگز آنجا را ندیده اند ....
روز معلم به تمامی معلمین عزیز گرامی باد.
محسن


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.کپی برداری از مطالب بدون اجازه مدیر سایت شرعاً و عرفاً مجاز نمی باشد.