وبلاگ رهیار پاتوقی برای معلمان و دانش آموزان و علاقه مندان به ریاضی(راهنمایی و دبیرستان)-معماهای ریاضی و سرگرمی و داستان و ترفند های کامپیوتری
درباره رهیار

سایت رهیار را صفحه خانگی خود كنید     به مدیر سایت رهیار ایمیل بزنید !    سایت رهیار را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !


پیغام مدیر : به شما دوست گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این سایت دقایق خوبی را سپری كنید .ازفهرست موضوعات میتوانید برای رسیدن به مطلب مورد علاقه خود استفاده کنید.

مطالب ارائه شده در رهیار  بیشتر بر روی  ریاضیات دوره راهنمایی و دبیرستان متمرکز شده است.نظرات شما میتواند مشوق ما در ادامه راه این سایت ریاضی شود.پس لطفا دریغ نکنید. برای آگاهی از امكانات سایت رهیار  خواهشمندم كه تا آخر صفحه این سایت را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
به نظر شما مطلب بعدی ما كدوم یكی از موارد زیر باشه بهتره؟اگر خواهان بهبود كار رهیار هستیدپس خواهشاً بی تفاوت نباشید!ممنون از شما دوست عزیز






آدرس های دیگر رهیار
صفحات دیگر سایت
آمارسایت :ظاهر و باطن
بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

بازدید های این ماه :

بازدیدهای ماه قبل :

كل بازدیدها :

كل مطالب رهیار :

پند نامه بزرگان
پنجشنبه 25 بهمن 1386
داستان :حاجی مراد از صادق هدایت
http://rahyar.mihanblog.com/
ریاضی دوره راهنماییداستان عبرت آموز :حاجی مراد
ریاضی دوره راهنماییاثری از :صادق هدایت
حاجی مراد به چابكی از سكوی دكان پائین جست ، كمر چین قبای بخور خود را تكـان داد ، كمربنـد نقـره اش راسفت كرد ، دستی به ریش حنا بسته خود كشید ، حسن شاگردش را صدا زد با هم دكان را تختـه كردنـد، بعـد ازجیب فراخ خود چهار قران در آورد داد به حسن كه اظهار تشكر كرد و با گامهای بلند سوت ز نان ما بین مردمـیكه در آمد و شد بودند ناپدید گردید . حاجی عبای زردی كه زیر بغلش زده بود انداخت روی دوشـش بـه اطـراف نگاهی كرد ، و سلانه سلانه براه افتاد . هر قدمی كه برمیداشت كفش های نو او غژ غژ صدا میكـرد . در میـان راه بیشتر دكاندارها به او سلام و تعارف میكردند و می گفتند : حاجی سلام ، حـاجی احوالـت چطـور اسـت ؟ حـاجی خدمت نمیرسم ؟ … از این حرفها گوش حاجی پر شده بود . و یك اهمیت مخصوصی به لغت حـا جی میگذاشـت ،
بخودش میبالید و با لبخند بزرگ منشی جواب سلام میگرفت .
این لغت برای او حكم یك لقب را داشت در صورتیكه خودش میدانست كه به مكه نرفته بود، تنها وقتیكه بچه بـود و پدرش مرد ، مادر او مطابق وصیت پدرش خانه و همه دارائی آنها را فروخت ، پول طلا كرد و بنه كن رفتند بـه كربلا . بعد از یكی دو سال پولها خرج شد و به گدائی افتادند، تنها حاجی به هزار زحمت خودش را رسانیده بـود به عمویش در همدان . اتفاقا عموی او مرد و چون وراث دیگری نداشت همه دارائـی او رسـیده بـود بـه حـاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود این لقبهم با دكان بـه او ارث رسـیده بـود . او در ایـن شـهر هـیچ خویش و قومی نداشت ، دو سه بار هم جویای حال مادر و خواهرش كه در كربلا به گدائی افتاده بودند شده بود .
اما از آنها هیچ خبری و اثری پیدا نكرده بود
بقیه این داستان رو براتون در ادامه مطلب داستان حاجی مراد صادق هدایت گذاشتم پیشنهاد میکنم حتما حتما بخونید خیلی جالبه!!
داستان حاجی مراد اثر صادق هدایت
دو سال میگذشت كه حاجی زن گرفته بود، ولی از طـرف زن خوشـبخت نبـود . چنـدی بـود كـه میـان او و زنـش پیوسته جنگ و جدال میشد ، حاجی همه چیز را میتوانست تحمل كند مگر زخـم زبـان و نیشـهائی كـه زنـش بـاو میزد، و او هم برای اینكه از زنش چشم زهره بگیرد عادت كرده بود او را اغلب میزد . گاهی هم از این كار خودش پشیمان میشد ، ولی در هر صورت زود روی یكدیگر را می بوسیدند و آشتی میكردند . چیزیكه بیشـتر حـاجی را بدخلق كرده بود این بود كه هنوز بچه پیدا نكرده بود . چندین بار دوستانش باو نصیحت كرده بودنـد كـه یـك زن دیگر بگیرد ، اما حاجی گول خور نبود و میدانست كه گرفتن زن دیگـر بـر بـدبختی او خواهـد افـزود ، از ایـن رو نصیحت ها را از یك گوش می شنید از گوش دیگر بدر میكرد . وانگهی زنش هنوز جوان و خوشگل بود و بعـد از چند سال با هم انس گرفته بودند و خوب یا بد زندگانی را یك جوری بسر میبردند، خود حاجی هم كه هنوز جوان بود اگر خدا میخواست به آنها بچه میداد . از اینجهت حاجی مای ل نبود كه زنش را طلاق بدهد ولی ، این عـادت هـم از سر او نمیافتاد : زنش را میزد ، و زن او هم بدتر لجبازی میكرد . بخصوص از دیشب میانه آنها سخت شكر آب شده بود .
حاجی همینطور كه تخمه هندوانه میانداخت در دهنش و پوست دو لپه كرده آنرا جلو خودش تف میكرد ، از دهنـه بازار بیرون آمد . هوای تازه بهاری را تنفس كرد ، بیادش افتاد حالا باید برود بخانه ، بـاز اول كشـمكش ، یكـی او بگوید و دو تا زنش جواب بدهد و آخرش به كتك كاری منجر بشود . بعد شام بخورند و به هم چشم غره برونـد ، بعد از آنهم بخوابند . شب جمعه هم بود میدانست كه امشب زنش سب زی پلو درست كرده ، این فكرهـا از خـاطر او میگذشت ، به اینسو و آنسو نگاه میكرد ، حرفهای زنش را بیاد آورد : ›› بـرو بـرو ، حـاجی دروغـی ! تـو حـاجی هستی ! پس چرا خواهر و مادرت در كربلا از گدائی هرزه شدند ؟ من را بگو كه وقتی مشـهدی حسـین صـراف از
من خواستگاری كرد زنش نشد م و آمدم زن تو بی قابلیت شدم ! حاجی دروغی ! ‹‹ چند بار لب خودش را گزید و بنظرش آمد اگر در این موقع زنش را میدید میخواست شكم او را پاره بكند .
در اینوقت رسیده بود به خیابان بین النهرین، نگاهی كرد به درختهای بید كه سـبز و خـرم در كنـار رودخانـه درآمده بودند . به فكرش آمد خوبست فردا را كه جمعه است از صبح با چند نفر از دوستان خودمـانی بـا سـاز و دم دستگاه برود بدره مراد بك . و تمام روز را در آنجا بگذراند . اقلا در خانه نمی ماند كه هم به او و هم به زنـش بـد بگذرد . رسید نزدیك كوچه ای كه میرفت بطرف خانه شان . یكمرتبه بنظرش آ مد كه زنش از پهلوی او گذشت، رد شد و باو هیچ اعتنائی نكرد . آری این زن او بود . نه اینكه حـاجی ماننـد اغلـب مردهـا زن را از پشـت چـادر مـی شناخت ولی زنش یك نشان مخصوصی داشت كه در میان هزار تا زن حاجی به آسانی زن خودش را پیدا میكرد،
این زن او بود . از حاشیه سفید چادر ش شناخت ، جای تردید نبود . اما چطور شده بود كه باز بدون اجازه حـاجی اینوقت روز از خانه بیرون آمده بود ؟ در دكان هم نیامده بود كه كاری داشـته باشـد ، آیـا بـ ه كجـا رفتـه بـود؟
حاجی تند كرد دید بلی زن اوست حالا به طرف خانه هم نمیرود ، ناگهان از جا در رفت . نمی توانست جلو خودش را بگیرد ، میخواست او را گرفته خفه بكند بی اختیار داد زد :
- شهر بانو !
آن زن رویش را برگردانید و مثل چیزیك ه ترسیده باشد تندتر كرد . حاجی را میگوئی سر از پا نمیشناخت . آتـش گرفته بود، حالا زنش بدون اجازه او از خانه بیرون آمده هیچ ، آنوقت صدایش هم كه میزد باو محل نمیگذارد ! به رگ غیرتش برخورد دوباره فریاد زد :
- آهان ، بتو هستم ! این وقت روز كجا بودی ؟ بایست تا بهت بگویم !
آن زن ایستاد و بلند میگفت :
- مگر فضولی ؟ بتو چه ؟ مردكه جلنبری حرف دهنت را بفهم ، با زن مردم چه كـار داری؟ الآن حقـت را بدسـتت میدهم . آهای مردم بدادم برسید ببینید این مردكه مست كرده از جان من چه میخواهد ؟ به خیالت شهر بی قانون است ؟ الآن تو را میدهم بدست آژان .. آقای آژان …
در خانه ها تك تك باز میشد ، مردم از اطراف بدور آنها گرد آمدند و پیوسته بگروه آنها افـزوده میشـد . حـاجی رنگ و رویش سرخ شده رگهای پیشانی و گردنش بلند شده بود . حالا در بازار سرشناس است مردم هم دو پشته ایستاده اند و آن زن رویش را سخت گرفته فریاد میزند :
- آقای آژان ! …
حاجی جلو چشمش تیره و تار شد ، پس رفت ، پیش آمـد و از روی چـادر یـك سـیلی محكـم زد بـه آن زن ومیگفت :
- بیخود … بیخود صدای خودت را عوض نكن ، من از همان اول تو را شناختم . فـردا … همـین فـردا طلاقـت میدهم . حالا برای من پایت به كوچه باز شده ؟ میخواهی آبروی چندین و چند ساله مرا به باد بدهی ؟ زنیكـه بی شرم ، حالا نگذار روبروی مردم بگویم ، مردم شاهد باشید این زنیكه را فردا طلاق میدهم چند وقـت بـود كه شك داشتم ، هی خودداری میكردم ، دندان روی جگر میگذاشتم اما حالا دیگر كارد به اسـتخوان رسـیده .
آهای مردم شاهد باشید زن من نانجیب شده فردا .. آهای مردم فردا …
آن زن روبه مردم كرده :
- بی غیرتها ! شماها هیچ نمیگوئید ؟ میگذارید این مرتیكه بی سر و بی پا میـان كوچـه بـه عـورت مـردم دسـت اندازی بكند ؟ اگرمشدی حسین صراف اینجا بود ، بهتان میفهماند . یك روز هم از عمـ رم بـاقی باشـد ، تلافـی بكنم كه روی نان بكنی سگ نخورد ؟ یكی نیست از این مرتیكه بپرسد ابولی خرت بچند است ؟ كی هست كـه خودش را داخل آدمیزاد میكند ! برو .. برو … آدم خودت را بشناس . حالا پدر ی ازت در بیارم كه حظ بكنی !
آقای آژان …
دو سه نفر میانجی پیدا شدند حاجی را به كنار كشیدند . در این بین سر و كله آژانی نمایان شد ، مردم پـس رفتـه حاجی آقا و زن چادر حاشیه سفید با دو سه نفر شاهد و میانجی به طرف نظمیه روانـه شـدند . در میـان راه هـر كدام حرفهای خودشان را برای آژان تكرار كردند ، مردم هم ریسه شـده بـ ه دنبـال آنهـا افتـاده بودنـد تـا ببیننـد آخرش كار به كجا میانجامد . حاجی خیس عرق، همدوش آژان از جلو مردم میگذشت و حـالا مشـكوك هـم شـده بود . درست نگاه كرد دید كفش سگك دار آن زن و جورابهایش با مال زن او فرق داشت . نشانیهائی هم كه آن زن به آژان میداد همه درست بود، او زن مشهدی حسین صراف بود كه میشناخت . پی برد كه اشتباه كرده است . اما
دیر فهمیده بود . حالا نمیدانست چه خواهد شد ؟ تا اینكه رسیدند به نظمیه ، مردم بیرون ماندند حاجی و آن زن را آژان در اطاقی وارد كرد كه دو نفر صاحب منصب آژان پشت میز نشسته بودند . آژان دست را به پیشانی گذاشته شرح گزارش را حكایت كرد و بعد خودش را به كنار كشید رفت در پائین اطاق ایستاد . رئیس رو كرد به حاجی :
- اسم شما چیست؟
- آقا ، ما خانه زادیم ، كوچكیم ، اسم بنده حاجی مراد ، همه بازار مرا میشناسند .
- چه كاره هستید؟
- رزاز، در بازار دكان دارم هر فرمایشی كه داشته باشید اطاعت میكنم .
- آیا راست است كه شما نسبت به این خانم بی احترامی كرده اید و ایشان را در كوچه زده اید؟
- چه عرض بكنم؟ بنده گمان میكردم كه زن خودم است .
- به كدام دلیل ؟
- حاشیه چادرش سفید است .
- خیلی غریب است ! مگر صدای زن خودتان را نمیشناسید ؟
حاجی آهی كشید : آخر شما كه نمیدانید زن من چه آفتی است ؟ زنم نوای همه جانوران را در میآورد، وقتیكه از حمام میآید به صدای همه زنها حرف میزند . ادای همه را در میآورد مـن گ مـ ان كـردم میخواهـد مـرا گـول بزنـد صدای خودش را عوض كرده .
آن زن : - چه فضولیها آقای آژان شما كه شاهد هستید توی كوچه ، رو بروی صـد كـرور نفـوس بمـن چـك زد ،حالا یكمرتبه موش مرده شد ! چه فضولیها ! به خیالش شهر هرت است ، اگر مشدی حسین بداند حقت را میگذارد كف دستت . با زن او ؟ آقای رئیس .
رئیس : - خوب خانم با شما دیگر كاری نداریم بفرمائید بیرون تا حساب حاجی آقا را برسیم .
حاجی : والله غلط كردم ، من نمیدانستم ، اشتباهی گرفتم آخر من روبروی مردم آبرو دارم .
رئیس چیزی نوشته داد بدست آژان ، حاجی را بردند جلو میز دیگر ، اسكناسها را با دست لرزان شمر د، به عنوان جریمه روی میز گذاشت بعد به همراهی آژان او را بردند جلو در نظمیه . مردم ردیف ایستاده بودنـد و در گوشـی با هم پچ پچ میكردند . عبای زرد حاجی را از روی كولش برداشتند و یكنفر تازیانه به دست آمد كنـار او ایسـتاد .
حاجی از زور خجالت سرش را پائین انداخت ، و پنجاه تازیانه جلو مردم به او زدند، ولی او خم به ابرویش نیامد، وقتیكه تمام شد دستمال ابریشمی بزرگی از جیب د ر آورد عرق روی پیشانی خودش را پاك كرد ، عبـای زرد را برداشته روی دوش انداخت ، گوشه آن بزمین كشیده میشد .
سر بزیر روانه خانه شد و كوشش میكرد پایش را آهسته تر روی زمین بگذارد تا صدای غژ غژ كفش خـودش راخفه بكند .
دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد !
پاریس 4 تیر ماه 1309
نوشته شده توسط محسن ساعت 04:02 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه