مرحوم دكتر حسابی بی شك یكی از موثرترین خدمتگزاران علم و فرهنگ ایران در عصر حاضر و از پیشگامان رواج دانش جدید و ایجاد نهادهای علمی نوین در كشور به شمار می‌رود كه خالصانه كمر به آبادانی ایران بست و در شرایطی كه می‌توانست به بالاترین سطوح علمی جهان در رشته فیزیك نایل شود، با شوق خدمت به كشور موقعیت‌ مناسب علمی خود در بزرگترین دانشگاه‌های جهان رها كرد و به ایران بازگشت و با پایه‌گذاری و مشاركت در ایجاد بزرگترین نهادهای علمی، آموزشی و اجرایی كشور نقشی بی‌بدیل و تاریخی در مسیر توسعه علمی ایران ایفا كرد.
مرحوم دكتر حسابی كه در اوایل اسفندماه 1281 هجری شمسی در خانواده‌ای «تفرشی» به دنیا آمد، به دلیل شرایط خاص خانوادگی این امكان یافت كه به رغم مشكلات و تنگناهای مالی خانواده تحصیلات خود را در مدارس و دانشگاه‌های امروزی لبنان و فرانسه پشت سر بگذارد و در نخستین سال‌های جوانی به دریافت مدارج مختلف علمی از جمله دانشنامه دكتری فیزیك با درجه عالی از دانشگاه «سوربن» فرانسه نایل شود.
حسابی چند سال بعد برای تكمیل نظریه‌ای كه در زمینه فیزیك ذرات داشت به آمریكا رفت و مدتی در دانشگاه‌های پرینستون و شیكاگو به فعالیت‌های پژوهشی در این زمینه پرداخت.
دكتر حسابی علی رغم علاقه شدیدی كه به فیزیك و فعالیت‌های تحقیقاتی داشت و با وجود موقعیت مناسبی
ادامه مطلب رو  ببینید.....


ادامه مطلب رو اینجا ببینید

طبقه بندی: زندگینامه بزرگان،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 بهمن 1386 توسط محسن
تایپ كردن به وسیله موس ! بدون نیاز به کیبورد
با استفاده از این ترفند میتوانید بدون نیاز به كیبورد متصل به رایانه تان و تنها از طریق موس و
استفاده از ویندوز XP به راحتی تایپ نمایید . این ابزار موجود در ویندوز XP ، در اصل یك
كیبورد مجازی را برای شما فراهم خواهد آورد .
برای این كار كافی است از Start به Run رفته و در محیط Run دستور OSK را تایپ
نمایید و Enter را بزنید .
خواهید دید كه یك صفحه كلید برای شما باز خواهد شد .و با کلیک روی Alt و Shift
برای تغییر زبان به زبان دیگر مثل فارسی میتوانید استفاده نمایید .



طبقه بندی: ترفندهای کامپیوتر،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 بهمن 1386 توسط محسن

                                                                                  گنج
نویسنده : جلال آل احمد
«ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه
شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم ...»
خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده
بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را - که شب های
روضه ، توی مجلس بسیار تماشایی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که
نی قلیان را زیر لب داشت ، این گونه ادامه می داد :
«... تو همین کوچه سیدولی - که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من
خودم با بیم رفتیم تموشا ، قربونش برم ! - رو یه سنگ مرمر یه زری ،
ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخه
اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بیم می خوندم . اما خط اون
لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زیر و زبر که نداش که ... آره اینو می گفتم . تو همون
کوچه ، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه ، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا
می کرد ، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...»
خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان
خیلی راضی است ، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد ، گفت :
«... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ما
آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود . من خوب یادمه روزای عید فطر که می شد ، با
ییشای صناری که از این ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چیتی ، چیزی تهیه می کرد
و میومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد، پیرهن مراد بخیه می زد.
ولی هیچ فایده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : «نمی دونم ،
خدا عالمه ! شاید برام جادو جنبلی ، چیزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نمیآدش .
خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه یتیمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود
به یه سوپر شوور کنه !»»
یک پک دیگری به قلیان و بعد :
«« عاقبت یه دوره گردی ، که همیشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پیدا
شدو گرفتش . مام خوش حال شدیم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون
سال دمپختکی شب عید - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال میومدن - یه روز یه
شیرینی پزی که از قدیم ندیما با شوور بتول - راستی یادم رفت اسمشو بگم - با
 مشهددی حسن رفیق بود سر کوچه می بیندش و میگه :« رفیق ! شب عیدی ، اگه بتونی
پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شیرینی و باقلایی و نون برنجی
می پزیم ، ... خدا بزرگه ، شاید کار و بارمون بگیره » مشهدی حسنم حاضر میشه و
شیرینی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گیر بیارن ! مشهدی حسنه به
فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و یه گوشه ش پاتیل و بساطشونو رو به راه کنن .
با هم میرن پیش یارو پیرمرده و بهش قضیه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو
قرون کرایه بهش بدن . اما پیرمرده میگه : «من اصلن پول نمی خام . بیآین کارتونو
بکنین ، خدا برا مام بزرگه !»
خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هایش کر شده و ما مجبوریم برای
این که درست حرفهایش را بفهمیم و محتاج دوباره پرسیدن نشویم ، بی صدا گوش
کنیم . او به قدری گیرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نیم ساعت
پیش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش
نشسته بودند . در این میان تنها گاه گاه صدای غرغر قلیان خاله بود که بلند می شد و در
همان فاصله کوتاه ، باز قیل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را
که به قلیان زد ، دنبال کرد:
«« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شریکش ، رفتن تو کارامسراهه و
خواستن یه گوشه رو اجاق بکنن و پاتیلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک
کلنگ به یه نظامی گنده گیر می کنه ! یواشکی لاشو وا می کنن و یک دخمه گل و
گشاد ...! اون وقت تازه همه چیزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفیقش حالی
می کنه که باید مواظب باشن . پیرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در
کارامسرا رو می بندن  و میرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ یه
سرداب دور و دراز پیدا میشه . پیه سوز شونو می گیرن و میرن تو. دور تادور سرداب ،با
ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که ردیف چیده
بودن و در هر کدومم یه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفیقش دیگه تو
دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! لیره ها بوده ، یکی نعلبکی !
خدا علمه این پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قایم کرده بودن . بی بیم
می گفت ممکنه اینا وقف سید ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما
هرچی بود ، قسمت دیگری بود ننه جون ...»»
خاله چشم های ریزش رو ریزتر کرده بود و  در چند دقیقه ای که گمان
می کنم به آن لیره های درشتی که می گفت - لیره های به درشتی یک نعلبکی - فکر
می کرد. چه قدر خوب بود که او ی: دانه از آن ها را - آری فقط یک دانه از آن ها را -
می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنیا آمده بود ، می گذاشت !
چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست
یک سینه ریز و یآ «ون یکاد» یا یک جفت گوشواره سنگین با آن ها درست کند و برای
عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شاید خیلی فکرهای دیگر هم
می کرد...
«...آره ننه جون!نمی دونین قسمت چیه!اگر چیزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از
سر کوه نمی تونه بیاد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفیقش ، هفته عید،
شیرینی پزیشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن . جوری که یارو پیرمرده نفهمه ، سه چار
ماهی که از قضایا گذشت ، به بونه این که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ،
کارامسراهه رو زا پیرمردک خریدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت
خیرشو ببینین و رفت. کم کم ما می دیدیم بتوله سرو وضعش بهتر میشه ؛ گلوبند
سنگین می بنده ؛ النگوای ردیف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پیرهن های
ملیله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خیر...!مث یه شازده خانم اومد و
رفت می کنه . راسی یادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده
بود ، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.»
یک پک دیگر به قلیان و بعد :
«مشهدی حسن رفیقشو روونه کربلا کرد و از این جا لیره ها و کله برهنه هارو
لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا
می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته
محله رو خریدن . هرچی فقیر مقیر بود ، از خویش و قوم و دیگرون ، بهش یه خونه ای
دادن و همم خیال کردن خدا باهاشون یار بوده و کارشون رو بالا برده . هیشکی هم سر از
کارشون در نیآورد.خود مشهدی حسنم با بتول یه سال بار زیارتو بستن رفتن کربلا.
من خوب یادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل
براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول
معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه ، حالا زن حاجی محل
ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خیلی دلم تنگ شده .
ای ...یه پامون لب قبره ،یه پامون لب بون زندگی. امروز بریم ، فردا بریم ؛ اما هنوز که
هنوزه این آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم ...ای خدا!
از دستگاتکه کم نمیشه...ای عزیز زهرا!...»
خاله گریه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گریه
کنند یا نه .من حس می کردم که همه خیال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه
می خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود دیگران را متاثر ساخته است. با گوشه
چارقد ململش ، چشم هایش را پاک کرد و یک پک محکم دیگر به قلیان زد و ادامه
داد :
«...زن حاجی ، یعنی بتول ، بعد از اون دختر اولیش ،...که حالا به چهارده سالگی
رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو
می کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون
بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره.آخه خداییشو بخوای
مردک بنده خدا نمی خاس با این همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و
ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که
تا چارتا عقدی جایزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه این بود
که به دس و پا افتاد ف شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره . آخه ننه شماها
نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد . اما راستش آدم چطو دلش میآد
شوورش بغل یه پتیاره دیگه بخوابه؟ دیگه هرچی دعانویس بود ،دید. هرچی
سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدین پخت ؛
شبای چهارشنبه گوش وایساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل
می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و این دفعه یه
پسر کاکول زری زایید...»
باز خاله ساکت شد و یکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر
قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛
معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام ، از این که از شنیدن باقی حکایت محروم
می شود ؛ بیرون برد و ادامه داد :
«...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می تونه یه روزه یه
خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره
جونم ، تازه حسین آقا ، پسر حاجی حسین ، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت
خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!دیگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.
از حکیم باشی های محل گذشت ، از خیابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره
-موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فایده نکرد.هردفعه
فیزیتای ، گرون گرون و نسخه های یکی یه تومن بود که می پیچیدن. اما کجا؟...
وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بایس بمیره ،بایس بمیره
دیگه! دست آخر که حاجی همه دارایی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد!
و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.
هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور
فرستاد.خونه نشیمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم
بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نیس شد!اما یه دوسال بعد،
دخترم -توعروسی یکی از هم مکتبیاش-اونو دیده بود که تو دسته این رقاصا نیست که
تو عروسیا تیارت درمیارن،...تو اونا دیده بود داره می رقصه.»
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و
سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمی دونم ننه . حالا لابد اونم یا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه ، و یا دیگه
نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شایدم خدا از سر تقصیراتش گذشته باشه.
آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده
باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»




طبقه بندی: داستان،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 بهمن 1386 توسط محسن
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
جتونی دارم
خرده عقلی ، سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم ، پیشه ام گپ زدن است
گاهگاهی می نویسم تكلیف
 می سپارم به شما
تا به یك نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانی است
د لتان زنده شود
چه خیالی؟ چه خیالی؟ می دانم
گپ زدن بیهوده است
خوب می دانم دانشم بیهوده است
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جا نمازم جزوه
مشق از پنجره ها می گیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود
درس بی كرنش ما می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم دانشگاه
به محیط خشن آموزش
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم
دربدر می گشت
نمره ای برای قبولی می خواست
من كسی را دیدم
كه از دیدن یك نمره ده
دم دانشگاه پشتك می زد
همه جا پیدا بود
همه جا را دیدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف یك درس به فرماندهی كامپیوتر
فتح یك ترم به دست ترمیم
قتل یك لبخند در آخر ترم
همه را من دیدم
من در این دانشگاه
در بدر و حیرانم
من به یك نمره ناقابل ده خشنودم
من به لیسانس قناعت دارم
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بكنند
من در این دانشگاه
در سراشیب كسالت هستم
خوب می دانم استاد
كی كوئیز می گیرد
برگه حذف كجاست
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی میمیریم
و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم
و نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود
كار ما نیست شناسایی مسئول غذا
كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
كار ما شاید این است كه در آموزش
پی اصلاح خطا ها برویم




طبقه بندی: داستان،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 بهمن 1386 توسط محسن
امام علی (ع) می فرماید : گوش کنید با فراغت
                                          توضیح دهید با متانت
                                                          بررسی کنید با دقّت
                                                                       تصمیم بگیرید با عدالت
یک مردیهودی نزد حضرت علی (ع ) آمد و گفت :یا علی به من عددی بگو که هم نصف و هم ثلث و هم ربع و هم خمس و ... و هم عشر دارد و کامل هم باشد .
امیرالمؤمنین فرمودند : اگر ایام هفته که هفت روز است را در ایام سال که 360 روز است ضرب کنی این عدد که مورد نظر شماست بدست خواهد آمد.
آن مرد یهودی چون حساب کرد دید درست است .
                                               ( 2520 = 7 × 360   )       
      504=5÷2520      630=4÷2520        840=3÷2520       1260=2 ÷2520  
     280=9 ÷2520      315=8÷2520        360=7÷2520          420=6÷2520   
                                                                                  252 = 10÷ 2520 




طبقه بندی: ریاضیات،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 بهمن 1386 توسط محسن
با سلام وعرض ادب خدمت تمام سروران گرامی خودم
خیلی وقت بود که قصد داشتم یه بلاگ راه بندازم و توی اون مطالبی رو که خودم طی این چند سال از اینور اونور جمع آوری کردم ،حالا چه توی کتابها و نشریات ،چه توی سی دی های آموزشی و چه توی اینترنت و غیره... رو یک جا قرار بدم تا
        اولاً پیدا کردنش واسه خودم راحت تر باشه چون مرور زمان و گرفتاریهای روزمره باعث شده خیلی از نکات جالبی رو که قبلا داشتم ،گم بشه و حالا که بنا به دلایلی بهشون احتیاج دارم دیگه بهشون دسترسی ندارم .
        دوماً اینکه اگه کس دیگه ای هم دنبال یک چنین مطالبی بود و بدردش خورد استفاده کنه و مطمئنم که نظرات شما به عنوان یک خواننده میتونه من رو راهنمایی کنه که بدونم بیشتر از چه مطالبی تو وبلاگ استفاده کنم.
برای اینکه مطالب مفیدتر و بروزتر و از همه مهم تر **پرمحتوا تر** باشند تصمیم دارم از چند تا از دوستان و عزیزانم که هر کدوم توی رشته خودشون نامبر وان هستن دعوت کنم که افتخار بدن و بیان مسئولیت یکی از قسمتها رو بعهده بگیرند.تا یک بار هم که شده ثابت کنیم این حرف که میگن ایرانیها اهل کار گروهی نیستن و عادت به تکروی دارن درست نیست.
رشته داشگاهی من ریاضیه، کارشناسی ریاضیات کاربردی .اما فکر کنم اگه چند روز با کامپیوتر کارنکنم قیافم دیدنی باشه!!!به همین خاطر توی این زمینه هم سر سوزن ذوقی دارم.
امیدوارم اساتید و معلمان و دانشجویان و دانش آموزان رشته ریاضی و کامپیوتر هم ما رو از راهنمایی هاشون محروم نکنند.
 و از همینجا دست یاری شما عزیزان رو هم میفشارم و اگه درمورد هر قسمت از وبلاگ مطلبی  یا آموزشی یا نکته جالبی داشتین که فکر کردین بدرد بقیه دوستان هم میخوره خوشحال میشم که به نام خودتون اونو قرار بدم.                   و یادمان نرود که *** همه چیز را همگان دانند***




طبقه بندی: عمومی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 بهمن 1386 توسط محسن
(تعداد کل صفحات:7) ... 3 4 5 6 7
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.کپی برداری از مطالب بدون اجازه مدیر سایت شرعاً و عرفاً مجاز نمی باشد.