
نام داستان: شرایط ازدواج(سراسر طنز و خنده!
)
)نویسنده:کیومرث صابری-گل آقا
این دومین داستان درباره ازدواج هست که براتون گذاشتم اون یکی از آنتوان چخوف بود و این از استاد طنز ایران مرحوم کیومرث صابری(یادش گرامی)هست.امیدوارم خوشتون بیاد!

از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باریدن كرد. به پیاده رو كه رسیدم زمین،درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است. وارد خانه كه شدم مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می كرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می كردم كه:
ـ ننه، "سرمای پیرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همین جمله را بگویم؛ ننه پیشدستی كرد و گفت:
ـ انگار این سرما، سرمای عزب كشه، نیس ننه؟
در خانه ما غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و یكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خیال رفتم توی نخ دخترهای فامیل.
(بقیه این داستان طنز رو در ادامه مطلب
بخونید)
بخونید)ادامه مطلب رو اینجا ببینید
طبقه بندی: داستان،





درست شنیدید! با ماشین حساب ویندوز
ابتدا به اینترنت وصل شوید. 
